این قسمت در دست بازسازی است

ای ایران ! ای مرز پرگهر! عشق تو منو کشت!

در مایه بقچه لینک, زندگی دوگانه اینانا | 9 حواشی » | لینک دائم

غیرت

July 13th, 2009

یک واژه هایی بی معنا شده بودند. دوباره متولد شدند. یکی اش :” غیرت” .

در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه » | لینک دائم

July 12th, 2009

اکه هه ! تو که هنوز زنده ای!

در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید » | لینک دائم

خواب فراموشی

June 24th, 2009

خواب دیدم پیر و عجوزه شده ام. مثل پیلارترنرا. آنقدرم پیرم که هیچ کس در اطرافم به سن و سال من نیست. کسی کودکی مرا به یاد نمی آورد چون ندیده است.
خواب دیدم که به اصفهان رفته ام. خواهرزاده ها و برادرزاده هایم در اطراف و اکناف جهان پراکنده اند. کسی در شهر به استقبالم نمی آید. کسی مرا نمی شناسد. من کسی را نمی شناسم.
در خواب زاینده رود نیست. به جای آن یک صفحه شیشه ای بسیار مدرن بر بستر خشکیده رودخانه کشیده اند که می توان بر آن راه رفت و زمین تشنه و ترک خورده را که زمانی بستر رودخانه بوده است دید. ترک های عمیق و هولناک. اما کف شیشه ای جوری است که وقتی از روی پل یا از توی پارک های اطراف به آن نگاه می کنی ، انگار رودخانه در جریان است. مردم روی این کف شیشه ای راه می روند . بچه ها کفش سرسره ای به پا دارند و روی آن سر می‌خورند. از کسی می پرسم: یادتان هست آن روز که مردم کف رودخانه می دویدند تا از چماق ها جان به در برند ؟ یادتان هست که زخمی ها را با خود بر دوش می کشیدند؟
آن کس چنین روزی را به یاد ندارد. می گوید : عجوزه! کدام شورش؟ حافظه ات را از دست داده ای!

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 7 حواشی » | لینک دائم

من یک هفته است که فلج شده ام…

June 22nd, 2009

یک نفر از خواننده های این وبلاگ سخت عصبانی است و بدش نمی آید عصبانی اتش را سر صاحب این وبلاگ خالی کند.
بیا این هم جوابت
اگر خوشحالت می کند بیا بخوان و کیفور شو !

در مایه تورنتو, زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی » | لینک دائم

محل رای دهی در فینیکس

June 9th, 2009

خوب مثل اینکه محل رای دهی در خود شهر فینیکس هم فراهم شد. در واقع در تمپی و در خیابان اصلی دانشگاه آریزونا

Tempe Mission Palms Hotel and Conference Center
Address: 60 East 5th Street, Tempe, AZ
Tel: 480.894.1400
Date: June 12, 2009
Time: 7:00 AM – 9:00 PM

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 5 حواشی » | لینک دائم

همپای رای دهی

June 5th, 2009

کسی از اهالی آریزونا پایه است روز انتخابات برویم توسان رای بدهیم. تا فونیکس یک ساعت و نیم راهه. صبح زود بریم می توانیم تا پیش از ظهر برگردیم.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی » | لینک دائم

آهای ونکووری ها!

June 2nd, 2009

از خواننده های این وبلاگ کسی هست که در ونکوور باشد و از نظام آموزشی و کودکستان های این شهر سردر بیارد؟

در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید » | لینک دائم

حرفی با دوستان روزنامه نگار

May 22nd, 2009

دارم می روم سفر و کمی سرم شلوغ است وگرنه حق است که همت کنم و این را مفصل بگویم. این گزارش نفرت انگیز را( نفرت انگیز هم صفت اندیشه ای است که این گزارش می خواهد پرورش دهد و هم کاری که واقعا این گزارش با مخاطبش می کند یعنی نفرت نژادی ایجاد می کند) بچه ها در آرشیو خبرگزاری ایسنا پیدا کرده اند. گزارش مال چند ماه پیش است ولی حرف محتوای آن کهنه نیست ، نو هم نیست. گزارش با لحنی چندش آور سعی دارد تصویری تحقیرآمیز بسازد از افغانی های مقیم تهران که مثل هر مقیم دیگر تهران کار می کنند و پول در می آورند و به سرو وضعشان می رسند .
به هزار و یک دلیل این سبک گزارش نویسی توهین آمیز، نژاد پرستانه، بی اخلاق، ترویجگر نفرت نژادی و درنتیجه محکوم است. شوخی هم نداریم. این سبک نوشتن آنچنان مرزهای اخلاق روزنامه نگاری را پشت سرگذاشته است که شکی در بی اخلاقی گزارشگر و بدتر از آن بی اخلاقی دبیری که اجازه انتشار آن را صادر کرده است باقی نمی گذارد.
روزنامه نگاری در سراسر جهان گرفتار یک بحران جدی اخلاقی است. این جمله آنقدر تکراری است که دیگرمی ترسم آنهایی را که همچنان این حرفه را دوست دارند چندان به درد نیاورد. روزنامه نگاری ایرانی اما دچار درد مضاعف است. بگیر و ببند زیاد دارد.هنوز برای احقاق مشروعیتش باید بجنگد و…
اما این دلیل نمی شود که به این بهانه ها اخلاق حرفه ای را زیر پا بگذارد.- توجه کنید که من حتی از بحث های انسان دوستانه و مواضع حقوق بشری یا سیاسی هم حرفی نمی زنم. کافی است کمترین اصول اخلاقی این پیشه را جدی بگیریم_
عدالت و اخلاق ، ارزش های شکننده ای هستند و پاسداری پیوسته و پیگیر می خواهند. روزنامه نگاری ایرانی خودش باید از اخلاق خودش مراقبت کند.به اهل فن روزنامه نگاری جدا پیشنهاد می کنم به تولید و انتشار این جور گزارش ها واکنش شدید نشان بدهند. اصول کار قابل تسامح نیست.خبرگزاری ایسنا باید درباره انتشار این مطلب ولو به شکل آرشیوی توضیح بدهد.

این بحث ها را باید ادامه بدهیم. شاید نه در این وبلاگ ولی در جایی دیگر از دوستانم می خواهم که همکاری کنند تا حساسیت به اصول را زنده نگه داریم.

در همین باره
اینجا و اکنون: ایسنا باید عذرخواهی کند
همه می دانند: کشفیات یک خبرنگار شهری ناقلا

در مایه بقچه لینک, زندگی دوگانه اینانا | 7 حواشی » | لینک دائم

کانتری و جاده

May 17th, 2009

یکی از نتایج فرعی چهارهزار کیلومتر راندن در عرض کشور آمریکا فهمیدن حال و هوای موسیقی کانتری بود. تا پیش از این سفر زمینی هیچ علاقه و رغبتی به این نوع موسیقی احساس نمی کردم. هنوز هم نزدیکی چندانی احساس نمی کنم ولی دست کم می فهمم که چرا برای عموم آمریکایی ها موسیقی کانتری بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و زندگی اشان است. همانطور که جاده و خودرو بزرگ این حال را برایشان دارد. در آشنایی محدود با همسایه ها و در طول تحقیقاتی که برای سفر می کردم دستم آمد که سفر عرض کشوری برای این مردم یک امر عادی است. اکثر آنها چندین باری در طول زندگی اشان این سفر را تجربه کرده اند . از شرق به غرب . از شمال به جنوب. از دوازده ساعت رانندگی در راه مثل آب خوردن حرف می زنند . مردم زیادی در این سرزمین هستند که بیشترین عشقشان راندن در جاده هایی است که تمامی ندارد. مناطق مرکزی این کشور همه زمین های تخت و مناظری است که دیر به دیر تغییر قیافه می دهند .
گوش دادن به رادیو را به انتخاب موسیقی از روی آی پاد یا سی دی ترجیح می دهم. در جاده های طولانی عوض کردن رادیو و لغزیدن از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر سرگرمی من است. ایستگاه های موسیقی کلاسیک و بحث های جدی در بسیاری از جاده‌ها ناپدید می شدند . آنچه همه جا و تقریبا همه جا دست کم یکی دو ایستگاه دایم داشت موسیقی کانتری بود. موسیقی کانتری همه جا هست. بگذار در طول جاده با تو همراه شود. کم کم خودش را با یکنواختی مناظر جاده و درازای راه همراه می کند. پلک هایت سنگین می شود و در حال نیمه هوشیاری حتی تکان تکان های گرده اسبی که رویش نشسته ای را هم حس خواهی کرد.
می گویند اگر شراب و پنیر و بحث کردن را از فرانسوی ها بگیری خودشان را می بازند. گمانم اگر موسیقی کانتری و جاده و خودرو را از آمریکایی های مناطق مرکزی این کشور بگیرند همان شود.

نوایی در این مایه ها
گذشته از بار مردسالارانه شعرش، لحن روایی و ضرب یکنواخت آکوردها جان می دهد برای جاده ای روی خط صاف.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 7 حواشی » | لینک دائم

May 14th, 2009

نمی توانم سه روز پشت هم آشپزی کنم. روز سوم حتما گند می زنم.
چطور مامان نرگس یک عمر هر روز صبح زود رفت توی آشپزخانه و بوی پیاز داغ و گوشت تفتیده را راه انداخت؟

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی » | لینک دائم

از زندگی و همین دور و برها

May 6th, 2009

هستم. دارم فکر می کنم. هل نده سروش جان. غر نزن آرش خان! نق نزن خان جان ! دارم فکر می کنم.

و هرچه سعی کردیم جا به جایی را به بی خیالی طی کنیم دست آخر تبعاتش را نشان داد. سه چهار هفته با کمردرد مدارا کردم. یک حمله اضطرابی را رد کردم- این حمله های اضطرابی را باید پیگیر شد و درمان کرد- هفته پیش هم افتادم به حالی که گلاب به رویتان شکمان برد که مبادا قرار است مثل خوک بمیریم. خوش بختانه معلوم شد معده درد قدیمی است که معلوم نیست چرا یکباره با چنین شدتی بازگشت کرده است. حالا مثل مامانم یک بقچه کوچک نان خشکه و نخودچی و خرما گردو و غیره گذاشته ام تو جیبم که سر شکم طلبکارم را کلاه بگذارم .

بقیه اش خوب است. یعنی خوب می شود. این هفته با یک دوست سی ساله یاد بچگی ها کردیم. بله حالا آنقدر بزرگ شده ای که عمر بعضی دوستی هایت به سی سال می رسد.خیلی فکر ها دارم. به زودی شکل این وبلاگ عوض می شود.عذاب آورترین عادت سالهای اخیر را به همین زودی ترک کرده ام: دیگر از زور سرما پشت میز کارم قوز نمی کنم. میز کار بزرگی از کرگز لیست خریده ام که می شود هزارتا کاغذ روی آن پراکند. اسباب و ادوات کارم را دارم یکی یکی جور می کنم. به خودم باز می گردم.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 5 حواشی » | لینک دائم

عرق

April 20th, 2009

هوا گرم و خشک است. بی هیچ تحرکی خیس عرقم. مخم هم. مخم شروع کرده به عرق ریزی.
پس آیا همه آن درد بی درمان از یخ بود؟

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 6 حواشی » | لینک دائم

گرسنگی

April 16th, 2009

رفتم بقالی خرید کنم. سرجمع چارپنج قلم جنس بیشتر نبود. دم دخل ییرزن ایستاده بود و جنس ها را توی کیسه می گذاشت. پرسید چی می خوای درست کنی؟ نگاهش! باید بین این مردم زندگی کرده باشی تا بفهمی که سوالش معمول نیست. این مردم به چیزهایی که توی سبد خریدت است نگاه هم نمی کنند چه برسد به آنکه بپرسند…. مگر اینکه گرسنه باشند. مردم گرسنه اند.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه » | لینک دائم

April 4th, 2009

مدتهاست که دیگر به اینکه چه می خواهم باشم فکر نمی کنم. به اینکه چکار می توانم بکنم فکر می کنم. مدتهاست. اعترافش سخت بود وگرنه مدتهاست…

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی » | لینک دائم

سوهان عسلی

April 1st, 2009

فکر می کنم که واضح و مبرهن است که وقتی خیالات شکمی برم می دارد معنا و مفهوم آن این است که حوصله ام سر رفته است و دلم برای یک چیزی تنگ است. کشتیم خودمان را از بس دلمان هی برای یک چیزی تنگ است.
مثلا الان دلم برای سوهان عسلی های بدری خانم تنگ است. بدری خانم همسر پسرعمه مادربزرگم است . ایشان و خاندانش از جمله ماهرترین سوهان عسلی سازان شهر اصفهانند.بدری خانم البته در یک فن شریف دیگر نیز یکتا و بی رقیبند و آن طبخ خورش ماست است.
حالا من دلم از آن سوهان عسلی ها می خواهد که بدری خانم برای عروسی و عید و مهمانی و جشن های فک و فامیل دور و نزدیک می پزد. سوهان های بدری خانم ترد و شکننده و نرم و نازکند. خشک و سفت و دندان آزار نیست. شفاف است و در هوای خشک اصفهان تا مدتها ماندگار می شود. تکه های بادام اسیر شده در ماده مذاب را می توان یک به یک دید از بس که سوهانش شفاف و صیقلی است. در دهان که می رود عطر خوش زعفران و عسل روی زبان می نشیند .شیرینی اش بعدتر می آید . قبل از آن ته مانده بوی عسل دودی شده است که در دماغ می پیچد. اما قبل از آنکه مذاقت را تلخ کند شیرینی عسل آمده و نشسته است ته حلق و گوشه های لپت بادام های زعفرانی دارند خیس می خورند.

کلک کار در زمان مناسبی است که مایع مذاب را از آتش می گیرند و گل سوهان را در سینی می اندازند. هنر بدری خانم در دانستن آن لحظه ناب از آتش گرفتن عسل مذاب است. وردستش باید بایستی و تا سرد نشده پسته ها را روی گل گله های سوهان بنشانی. این وسطها نفس عمیق بکش و بوی زعفران و عسل داغ را فرو بده.

مزه روزهای امن و امان خدا را می دهد.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 9 حواشی » | لینک دائم

یک تف سرخ

March 25th, 2009

می شود به وگاس رفت بی آنکه به آن خیابان معروف پا گذاشت. این بار اگر از آن طرف ها رفتید کفش های صحراپیمایی اتان را هم همراه ببرید و سری به “صخره سرخ “ بزنید. یک پارک تفریحی با صفا – باصفا در ابعاد بچه بیابانی نه بچه جنگلی- که گل سرسبدش یک صحره بزرگ سرخ است. ملت از سر صبح از سر و کولش می روند بالا. انگار خدا یک تف گنده سرخ پرملات انداخته باشد وسط صحرا.
جای قشنگی است .

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی » | لینک دائم

لنگه های جامانده

March 23rd, 2009

گوشواره های لنگه به لنگه را چه کنم؟
دارند یواش یواش زیاد می شوند . گاه لنگه به لنگه ها را با هم جفت می کنم. در فکرم که یک جور قبرستان برایشان درست کنم.
بچه که بودیم و تابستان ها می رفتیم چادگان دمپایی های پلاستیکی قهوه ای کفش ملی مردها لنگه به لنگه می شد. مردها وقت صرف می کردند تا دمپایی های لنگه به لنگه اشان را وقت رفتن جور کنند.
شاید هم با لنگه به لنگه ها یک جور تابلو درست کردم.
شما با لنگه به لنگه هایتان چکار می کنید؟

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 6 حواشی » | لینک دائم

March 20th, 2009

به کارمند بانک که دارد برایم حساب باز می کند می گویم که ما در کانادا فقط پنج تا بانک داریم. کم مانده شاخ دربیاورد.کله اش را می خاراند و می گوید در آمریکا هشت هزار بانک هست.
بقیه اش را لابد خودتان می دانید…

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 5 حواشی » | لینک دائم

March 19th, 2009

من غلط بکنم یک عید دیگر را دور از عزیزانم باشم. روزنو مبارک!

در مایه زندگی دوگانه اینانا | یک حاشیه » | لینک دائم

شب مهتاب

March 11th, 2009

باز هم همان داستان است . مکان تازه و ذهن که شبها شروع کرده است به بایگانی تصاویر قدیمی و از بایگانی بیرون کشیدن تصاویر خیلی خیلی قدیمی که معلوم نیست یکباره چرا حالا شروع کرده است به بیرون کشیدن از قفسه های خاک خورده ذهن. امشب در حال دوچرخه سواری در این خیابان های خالی نقش مهتاب را در کانال آب تماشا کردم . در راه خانه از زیر نور چند لامپ مهتابی گذشتم. حالا ذهن دارد دنبال جزییات خانه دایی فرج می گردد.
یکی نیست بگوید خانه عجیب و غریب دایی فرج در خیابان انقلاب تهران جایی نزدیک پیچ شمیران در سال 1362 چه ربطی به اینجا دارد؟ نمی دانم. دایی فرج دایی مادربزرگ بود. سال 62 که مرد اولین بار بود که خانه عجیبش را می دیدم. هنوز هم هرچه فکر می کنم نمی فهمم معماری عجیب آن خانه محصول کدام دوران مدرن شدن تهران بود؟ خانه ای در سه طبقه با پلکان مارپیج تنگ و اتاق های تو در تو و آشپزخانه تاریک و مهمان خانه اش که در طبقه دوم و به صورت یک اتاق مجزا به شکل حرف ال انگلیسی بود.
این خانه ها را در کدام دوران در تهران می ساختند؟ بعضی خانه های اعیانی ساخت دهه 1340 را نیز در اصفهان دیده بودم که مهمانخانه بالای پلکان حلزونی در طبقه دوم و یک اتاق مجزای فراخ بود. چرا مهمان خانه در طبقه دوم؟ چرا اینقدر نسبت به بقیه قسمت های خانه بزرگ و دست و دلباز در نور و بلندای سقف؟ این مختصات معماری کجا بود؟ کار کدام مکتب معماری بود؟
امشب شب مهتاب است و کله من در هوای یک شب تابستانی تیرماه 1362 و عزاداری دایی فرج در خانه پیچ شمیران. نه ماه بعد خانه به فروش رفت. باید از دایی زاده های مادربزرگ بپرسم آیا کسی هنوز عکس های آن خانه را دارد؟.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی » | لینک دائم

بار دیگر وبلاگ یک کیوان

March 9th, 2009

وبلاگ کیوان حسینی که دارد ترک سیگار می کند.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید » | لینک دائم

شماره هفتم روزنامه یک صفحه ای

March 5th, 2009

شماره هفتم روزنامه یک صفحه ای به سردبیری آزاده عصاران با موضوع ” ما زن ها ، ما مردها” منتشر شد.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | حاشیه بزنید » | لینک دائم

اندر محاسن رکود

March 4th, 2009

درپیشانی صفحه آنتونیا زربسیاس در فیس بوک خواندم که فروشگاه های زنجیره ای بزرگ به محله لزلی ویل تورنتو نخواهند رفت. فکر می کنم که اگر رکورد اتفاق نیفتاده بود والت مارت دست از سر آن محله برنمی داشت تا جای خودش را باز کند. هنوزخبر رسمی اش را جایی نخوانده ام. آهای تورنتویی ها ! شرق خیابان یانگ تا کنار دریاچه را داشته باشید. آینده خوبی در انتظار آن بخش داون تاون تورنتو است. یک آینده شهری باشعور و انسانی. نه فقط هیاهو و جرم و فلاکت. این خط این نشان. فعلن که اهالی لزلی ویل بردند و هیچ پلازای کوفتی با فروشگاه های زنجیره ای بزرگ به آن محله نخواهد رفت. مبارک است!

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی » | لینک دائم

شبیه اش

March 2nd, 2009

دم غروب های جمعه هست که بچه ای و فرداش باید بری مدرسه یا که تابستان است و فرداش صبح شنبه گرمای سرگردانی است.
غروب جمعه که ته مانده باریکه های نور از میان ابرها آنجا توی افق از ته باغ پیداست، که زنها ته مانده های غذاهای توی بخدان ها را در می آورند که شکم همیشه جوع گرفته پسربچه ها را سیر کنند، که دل آدم بدجور گرفته از فکر فردا صبح مدرسه و مشق های ناتمام و درسهای نخوانده و تن کوفته و خاکی ورجه ورجه کرده در باغ، همان غروب جمعه که همه دارند جمع می کنند که بار بزنند ماشین ها را و برگردند شهر. همان غروبه که انگار یک چیزی هست تو هوا که یعنی تمام شد.
وقتی می گویند مرگ یاد آن غروبه می افتم. فکر کنم شبیه اش باشد.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی » | لینک دائم

درس های تکراری

February 25th, 2009

درس های مهاجرت را یاد گرفته ام . دیگر می دانم که چه باید کرد و چه نباید. به پشت سر تا مدتی نگاه نخواهم کرد. اینکه الان بچه ها در تورنتو چکار می کنند. کجا می روند . کدام برنامه را دارند. چه کسی را خواهند دید. به این چیزها نباید فکر کرد. مستقیم به جلو. با این حال هنوز هم روزنامه تورنتو استار را می خوانم. این آریزونا هم برای خودش کم روزنامه ندارد . اما همه کوچک تر و بی رمق تر از این حرفها هستند. شاید هم من هنوز به خواندن پیگیرشان عادت نکرده ام.
اینجا همه دارند صبح تا شب در حاشیه خیابان های عریض می دوند. دوچرخه سواری می کنند و همیشه یک عده کنار استخر لمیده اند. هوا این چند روزه بیست و پنج شش درجه بالای صفر بوده است و درخت ها همه گل داده اند. اینجانب تا اطلاع ثانوی مریم نیستم. مارمولکم. خزیده زیر آفتاب. منتظرم شماره کد ملی ام را بگیرم تا بروم دنبال باقی داستان.
و اینجور است. آدم مهاجر هزار خانه دارد و انگار یک خانه هم ندارد
راستش عجیب است. دلم برای خانه ام تنگ نشده است اما برای خیابان ها و آدم ها تنگ می شود. هرجایی که می گویند همین است. دلم برای خیابان ها تنگ می شود و هر جایی فوری خانه می کنم.
وقتی همه بار و زندگی ات در پانزده روز جمع می شود و پانزده روز بعد به چشم برهم زدنی جای دیگری پهن می شود ( البته با یک خرج ناقابل چند هزار دلاری روی دستت ) آن وقت اصلا شک می کنی که حالا واقعا این چیزها که دنبال خودت راه می اندازی چقدر هویت تو را می سازند؟ آن قاشق و چنگال های سنگین دسته منگولی؟ یا مجموعه فصل نامه زنده رود که همه جا دنبال خودت کشان کشان می بری؟ یا آن قابلمه مسی مخصوص مربا و فسنجان که انگار به جانت بند است ؟.

اینجورهاست.

راستی، اینجا آدم ها عطر می زنند. تند و سنگین و گران و آشکار.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 6 حواشی » | لینک دائم

کمی بیش از یک آگهی

February 25th, 2009

آهای زن های ایرانی که در حومه های شهرهای آمریکایی زندگی کرده اید. لطفا از سایه بیرون بیایید و حرف بزنید.من آمده ام که مدتی را مثل شما زندگی کنم. دستتان را به من بدهید.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 5 حواشی » | لینک دائم

درس اول

February 24th, 2009

درس اول در مکان تازه: آب دیر جوش می آید. گچدار و سنگین است. یاد ولایت به خیر!

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 4 حواشی » | لینک دائم

باقی راه

February 21st, 2009

به هر آمریکایی که گفتم از مسیر راه در تگزاس بیشتر از همه خوشم آمد رو ترش کرد. با تعجب پرسیدند: آن بیابان یکنواخت بی آب و علف چه جذابیتی دارد؟ نمی دانم .برایم من داشت. سی صد مایل از مسیر مادام که از شمال ایالت تگزاس می گذریم از میان دشت خشک وبی آب و علف می گذرد. با این حال به نظر هم نمی آید که این محدوده چندان بی حاصل و بی آب و علف باشد. چرا که در عین حال این بخش از مسیر جابه جا پر از سیلو است و مزارعی که گرچه در این فصل سال چیزی در آنها کشت نشده است اما تنوع و فراوانی ماشین آلات کشاورزی که هر گوشه به چشم می خورند خبر می دهد که تابستان ها اینجا کشاورانی سختکوش گرم کارند. چترهای آب پاشی سیار که روی پایه های بلند چرخ دار سوار شده اند کیلومترها در کیلومتر دیده می شوند و پیداست که مساحت وسیعی را در تابستان آبرسانی می کنند. نماد قدیمی تگزاس ،آن بادنمای پره دار چوبی و قدیمی هم همه جا هست. “ایالت ستاره تنها” آنچنان که برپلاک اتومبیل ها ثبت است در این مسیر پسندیدنی بود.
با گذشتن از شهر آماریو از تگزاس بیرون می شویم .از اینجا به بعد دیگر نام مکان ها اسپانیایی می شود. با ورود به نیومکزیکو دیگر شب شده است و آسمان پرستاره ترین شبی را که در ینگه دنیا دیده ام رو می کند. ماییم و جاده و ستاره ها و هیچ کس. دیر وقت و درست پیش از ورود به شهر آلبکرکی برای اولین بار جاده یکی دو بار پیش و خم می گیرد . کمرکش کوهپایه را رد می کند. پشت تپه ها آلبکرکی در خواب است. شب را در هتلی می خوابیم که در منطقه قدیمی شهر بنا شده است.اطرافمان همه ساختمان ها گچ و دوغاب سفید خورده اند. سرسرای هتل به سبک معماری دوران استعمار اسپانیاست و آدم را یاد جوانی های کلینت اییست وود می اندازد وقتی “برای یک مشت دلار” را بازی می کرد. کاملا مشهود است که وارد اقلیم دیگری شده ایم. در و دیوار هتل با صنایع دستی سرخپوستان تزیین شده است.
در اتاق هتل کتابچه های مفصل و کت و کلفتی پیدا می کنم با چاپ نفیس و عکس های دلربا از مناطق دیدنی نیومکزیکو. جایی در سانتافه نقاشی های سرخپوستان قرن هژدهم از مواجه اشان با اسپانیایی ها بر دیوارهای سنگی حک است . دولت نیومکزیکو حسابی برای خودش به عنوان پاسدار فرهنگ سرخپوستی -مکزیکی تبلیغ کرده است . دفترچه مفصلی پیدا میکنم شامل فهرست کامل گالری های منطقه که در کار خرید و فروش انواع آثار هنری مدرن و قدیمی اند. گویا بازار هنر در این گوشه داغ است.
فردا صبح به محدوده قدیمی شهر سری می زنیم. میدانگاهی قدیمی که دورتا دورش فروشندگان زینت آلات و صنایع دستی سرخپوستان را عرضه می کنند. از شهر بیرون می زنیم. از اینجا به بعد جاده از میان اراضی محفوظ سرخپوستان چروکی می گذرد. خدمه پمپ بنزین های بین راه همه سرخپوستند. جا به جا کازینویی گوشه جاده سبز شده است. کازینوها محل درآمد سرخپوستان منطقه اند. با این حال فقر و فلاکت از سر و روی خانه های در طول جاده می بارد. تابلوهای تبلیغاتی این منطقه همه می خواهند به شما صنایع دستی سرخپوستان را بفروشند. در یکی از فرعی ها وارد یکی از این فروشگاه ها می شویم. زینت آلات فیروزه کوب. پتوها و گلیم هایی با نقش پرنده ، کلاه های کابویی چرم دست ساز. نی لبک های چوبی. مجسمه های چوبی از پرندگان و حیوانات . کمربند های چرمی. لباس های پشمی با نقوش بومی. همه با کیفیت نازل برای مشتری بی حوصله سر راهی . بعدا می شنویم که کارهای با کیفیت را باید در مرکز های شهرهای بزرگ پیدا کرد. فعلا اینجا در کنار جاده و زیر این آفتاب بی رمق آخر زمستان و دراین بیابان ساکت همه چیز شکل خمیازه کشدار زن سرخپوست وسط مغازه است که با بی حوصلگی اجناس پشت ویترین را به مسافران نشان می دهد.
از دور سواد تک کوه برفپوشی پیداست. دویست مایل بعد در فلگ استد هستیم . در شمال آریزونا. اگر به چشم خودم نمی دیدم باور نمی کردم که بشود در آریزونا برف پیدا کرد آن هم این همه. یک لحظه دلم برای تورنتو تنگ می شود و این که حتما در این لحظه برفپوش است. ناهار را در فلگ استد می خوریم. از اینجا به بعد دیگر از جاده فدرال چهل خارج می شویم . حرکت به سمت غرب تمام شده است. باید به جنوب برویم. تصمیم می گیریم به جای بزرگراه از یک مسیر فرعی برویم تا سر راه نیم نگاهی به سدونا بیاندازیم . وصفش را بسیار شنیده ایم.
سدونا ، برای اهالی فونیکس حکم اوشان و فشم را دارد برای تهرانی ها. تابستان ها که گرما جان به لبشان می کند به سدونا پناه می آورند . اینجا قسمتی از زمین شکاف عمیق و باریکی برداشته و درون این شکاف با پوشش گیاهی خاص مناطق سردسیر به شدت از دشتی که فونیکس در آن قرار گرفته متفاوت است. جاده منتهی به سدونا از سمت شمال ناگهان شبیه جاده چالوس در خطرناک ترین پیچ هایش می شود. همه اینها ظرف کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتد و ما ناگهان کف دره ای هستیم که هوای بسیار سرد و دیوارهای پوشیده از برف دارد.به تدریج که از کف دره بالا می آییم شکاف بازتر می شود و صخره های سرخ نمایان می شوند. سدونا سرخ است. درختچه های سینه کوه از خانواده درختان سروند و سبزی اشان در سینه سرخ کوه زیباست.به تدریج که زمین بازتر می شود سرو کله ویلاهای اعیانی و استراحتگاه های مجلل هم پیدا می شود. ظاهرا شهرتش آنقدر هست که هتل های زنجیره ای بزرگ همه در این نیم وجب جا شعبه زده اند.پیاده روها و ایوان های سفره خانه ها و بارها خبر می دهند که آخر هفته ها مکان ، مکان تبرج است.اگر این همه بولدوزر و ماشین آلات راه سازی بگذارند می شود فهمید در گذشته ای نه چندان دور گنج پنهان بومی هایی بوده است که در سکوت با این کوهستان زیبا حال و هوایی داشته اند.
به چشم برهم زدنی به جاده اصلی برگشته ایم و درست چهل و پنج دقیقه بعد اولین کاکتی ستونی را ایستاده بر سر تپه ای رویت می کنیم.این کاکتوس ها و کانیون بزرگ نماد این ایالت اند. هر دو روی پلاک ماشین ها ثیت اند. جاده به بزرگراه عریض شهری می پیوندد.یک ربع بعد به پایان چهارهزارو سی صد کیلومتر راه رسیده ایم
سفر تمام شده است.

در مایه زندگی دوگانه اینانا, کوچ | 3 حواشی » | لینک دائم

نمایش مد نیویورک برای پاییز دو هزار و نه

February 19th, 2009

کارهای یکی دو روز اول هفته مد نیویورک را دیدم. دیدن این نمایش ها روز به روز دردناک تر می شود از بس دخترها بیشتر به ارواح سرگردان شبیه می شوند . رخت آویزهای بی پستان و بی کپل. بعضی هاش که آنقدر آش شور بود که اصلا از خیر دیدنش گذشتم.
نمایش خواهران رودارته خیلی خوب بود. فوتوریسم پخته و جا افتاده .
نمایش دایان وون فورستنبرگ غافل گیر کننده بود.انگار این زن قسم خورده در هر دهه و در اوج ناامیدی از خاکستر بلند شود و شور زندگی را نمایش بدهد.
کارهای کریس بنز یک جور کلاسیسیم نو با خودش دارد. کمی زیادی مسیحی است ولی جسارتش در رنگ بازی اصلا نیویورکی نیست و همین خیلی خوبه.
و البته دانا کارن عزیز من هم که گرچه باز هم خودش را تکرار می کند اما حالا دیگر یک کلاسیک تمام عیار است و باز هم با وجود تکرار قدرتمند و دوست داشتنی است.

همه کارها را می توانید توی وبسایت style.com ببنید. هم به صورت ویدئو و هم تصویر و اسلاید.

در مایه زندگی دوگانه اینانا | 3 حواشی » | لینک دائم

-->