زندگی دوگانه اینانا
دفترچه شخصی مریم نبوی نژاد

May 10th, 2008

شاید وقتش است که ناشران هم مهاجرت کنند. هرچه باشد بوف کور هم از روز اول در ایران منتشر نشد.
اگر کفش چینی و رخت ترکیه ای را می شود به ایران وارد کرد باید بشود با کتاب هم همین کار را کرد. ها؟

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 3:43 pm

May 9th, 2008

حکایت نفتی شدن زاینده رود- گزارش تصویری- عکس های مادی سوخته جانگذاز است! جانگذاز!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 11:23 pm

May 6th, 2008

کوندرا در ” سبکی تحمل ناپذیروجود” یا همان بارهستی در اوصاف بهار پراگ درباره دختران مینی ژوپ پوش چک که دربرابر تانکهای روسی لنگ نمایی می کردند و از این راه سربازان تانک سوار را مورد استهزا قرار می داده اند نوشته است. در فیلم های مستند خبری مربوط به بهار پراگ هم می توان این تصویرها را دید. بهار 68 است . چهار سال است که مینی ژوپ به دنیا آمده است. دختران چک آن را وسیله می کنند برای نمایش اعتراض به اشغال پراگ .
درست معلوم نیست که افتخار خلق مینی ژوپ را به کدام یک از این دو باید داد؟ مری کوانت انگلیسی یا آندره کورژ فرانسوی. هر چه بود هر دو آنها آب و هوای دهه پیش رو را خوب پیش بینی کرده بودند. از مرگ کریستین دیور هفت هشت سالی گذشته بود. طراحان جوان رو به آینده داشتند. از دامن های محافظه کارانه زن بورژوا که فقط اندکی از کاسه زانو را نمایش می داد فاصله گرفتند و مینی ژوپ متولد شد.
رادیو زمانه برای چهلمین سالگرد می 68 مجموعه مقالاتی راتدارک دیده است . کسی هم باید به تاثیر می 68 بر جهان مد چیزی بنویسد. آقای نیکفردر نگاه نو نوشته است که هیپی گری آمریکایی هم میراث دار می 68 است. این رانمی دانستم ولی می دانستم که مد هیپی از شورش های دهه شصت جوانان اروپا بی نصیب نیست.
خواستم چیزی بنویسم . در وب به این گزارش کوتاه برخوردم که اشاراتی به تاثیر می 68 در جهان مد کرده است.
نسخه فرانسه زبان
نسخه انگلیسی زبان
برای آنها که نمی توانند ببیند قسمت هایی از فیلم که مستند هم هست و از تصاویر مستند آرشیوی برداشته شده است ممکن است جالب باشد. تصاویر آرشیوی مربوط به احتمالا خیابان های پاریس دهه شصت است. زنان مینی ژوپ پوش در خیابان قدم می زنند. مرد میانسالی سوار بر موتوری کوچک برشان فریاد می زند” شرم بر شما!!خودتان را بپوشایند.”
(لحن و کلمات آشنا ست . مگر نه؟)

اکنون در سالگرد چهل سالگی می 68 و در نزدیکی چهل سالگی “شورت داغ” بار دیگر مینی ژوپ و شورت داغ به صحنه بازگشته اند. این بار اما از طراحان پیشرو خبری نیست. طراحان این روزها خاطره های شورشیان آن سالها را زنده می کنند و بعد دهها منتقد مجله و متخصص فشن و هزاران پاپاراتزی مصرف کنندگان این لباس ها در اینترنت و تلویزیون و صفحه موبایل هایشان رد می گیرند و به خود حق می دهند که قضاوت کنند چه کسی حق دارد شورت و مینی بپوشد چه کسی غلط کرده است که پوشیده است پس ما اینجا چکاره ایم.
آنها تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند که شما اگر پاهای کوتاه و کپلی دارید بی خود می کنید هوس شورت داغ کنید و شما اگر وقت و پولتان را به اندازه کافی صرف رفتن به جیم و گرفتن آموزشگر خصوصی و دویدن روی تریل نکرده اید فقط مینی ژوپ های ما خوش هیکل ها را تماشا کنید و در دل آه بکشید.شما اگر پاریس هیلتون باشید ما به شما اجازه میدهیم مینی بپوشید چون بالخره حالا حالا ها برایمان سرگرم کنند ه است اما اگر کوینت پالترو هستید و مادر دو تا بچه غلط می کنید مینی می پوشید. ما در وبسایت روزنامه امان ( در این جا گلوب اند میل) بر علیه شما یک سامانه نظرسنجی عمومی راه می اندازیم و مینی پوشیدن شمارا به شدت محکوم می کنیم.
طفلک کورژ و مری کوانت که میراثشان که در روزگار خودش سند طغیان بود امروز خرقه تزویر این جماعت وقیح شده است.

حرف آخر: از ناباکوف بیزارم. ترکیب ناباکوف و زندگی کردن در آمریکای شمالی یکی از تاثیرات بدش این است که هر بار دخترنوجوانی را با دامن کوتاه و پاهای لخت و دمپایی ابری می بینم حال تهوع پیدا می کنم. نگران می شوم و پیش از آنکه زیبایی این تصویررا ببینم او را در ذهن تجاوزیده ام و کشته ام و مثله کرده ام و خونش را هم ریخته ام!

May 4th, 2008

می توانم بفهمم که آقای قوچانی با چه دل پر دردی این خطابه را هنگام دریافت جایزه اش در انجمن صنفی نوشته است و خوانده است .
این وسط دو تا جمله اش هست که من یکی را بد جوری آزار می دهد و نمی توانم از سرش بگذرم. در سرآغاز خطابه اش آورده است:
“و در سوگ از دست دادن رسانه‌ای سیاه‌پوش شده بودند و باز هم صبوری كرده و روزنامه‌نگار مانده بودند. از سیاسی‌نویسی به سینمایی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از سیاسی‌نویسی به ادبی‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند.”

دوست عزیز! آقای قوچانی! دیگر ” اما” برای چه؟ یعنی شما می خواهید بفرمایید که اگر کسی از سیاسی نویسی به سینما و ادب رسید تخطی کرده است اما خوب حالا با یک درجه ارفاق روزنامه نگار مانده است؟ این ” اما” شما من را کشته !

مچت را گرفتم آقا قوچانی جان! شما از اولش هم از سینمایی نویس ها و ادبی نویس ها خوشت نمی آمد! به نظرت طفیلی می آمدند ها ؟ به نظرت کارشان لوس بازی بود؟ این نگاه بالا به پایین شما سیاسی نویس ها به ادب و هنری ها کی قرار است تمام شود؟ یک زمانی خودتان را ناجی مطبوعات می دانستید. فکر می کردید همه تیراژ روزنامه از شماست. احتمالا نقش خطبه های نماز جمعه آقای حسنی راهم انکار می کنید!
بهتان می گفتیم آقا جان ! حضرات ! شما این روزها از همه بیشتر خواننده دارید . بی زحمت چارتا خط ادبیات بخوانید که نثرتان درست شوداینقدر گند نزنید به زبان فارسی. به گوشتان نرفت . این شده که امروز هر کس می خواهد حرف جدی سیاسی بزنه هی می گوید ” بدنه” بدنه قدرت . بدنه این بدنه آن . بدنه زهرمار!
بله شما و آقای گنجی و سایرین را می گویم.
تازه دنباله هم دارد .نوشته اید :
” از روزنامه‌نویسی به ماهنامه‌نویسی روی آورده بودند اما روزنامه‌نگار مانده بودند؛ از نشریه‌های عمومی به مجله‌های تخصصی تبعید شده بودند اما حتی در تبعید هم روزنامه‌نگار مانده بودند”
یعنی که هر کس ماهنامه و مجله تخصصی نوشت روزنامه نگار نیست اماخوب حالا ما باهاش کنار می آییم چون فعلا شخص خودمان هم همین کار را می کنیم !
یعنی به نظر شما قوچانی شهروند امروز از قوچانی شرق و نشاط کم دارد؟
یک دوری دور و برت بزن برادر! ببین چند نفر دورو برت خودشان را مدیون همان هوشنگ گلمکانی که پا به پای شما جایزه گرفت می دانند. گلمکانی و مجله دیرپای فیلمش.

می گویند آدم رخت چرک هایش را نباید خانه همسایه بشوید. چاره اش نداشتم. می گویند شما دست به ای میل نیستی!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 8:52 am

May 1st, 2008

من یک موفعی خوره قلم و دفتر های خوش و بر و رو بودم. نه آن خوشگل دخترانه ها ی گل منگولی و بهاری. از آن مدل های شیک تریپ نویسندگی! جلد چرمی . کاغذ زرد و….
مدتهاست که دیگر بی خیالش شده ام. می دانم که دیگر چیز با ارزشی در آنها نخواهم نوشت. پول هامو جمع می کنم یک خود نویس مشتی بخرم. ( مون بلان مال تازه به دوران رسیده هاست که خودنویس خوب را نمی شناسند!این را یک آدم این کاره به ام گفت) . تازه قضایای محیط زیست و امپریالیسم جهانی و اینها هم هست. شاید فقط یکی از آن دفترها را با یک خود نویس خوب به رسم یادگار دورانی که روی تن درخت ها می نوشتیم نگه دارم. آن هم فقط محض یادگاری! آدم کولی خروار خروار دفتر یادداشت می خواهد چکار؟

May 1st, 2008

دروغ چرا؟
این روزها همه اش دلم تنگ آدم های قدیمی است. در اورکات دیدم که سینا مطلبی 37 را رد کرد. دلم برایش خیلی تنگ شده است.وبلاگ محسن آزرم را می خوانم و می بینم که و یادم می افتد که آن روزها که حق التحریری بود لو نداده بود چقدر باحال است! به آن دیگری زنگ می زنم احوال پرسی کنم . صدای من را نمی شنود چون دارد در استادیوم آزادی بازی پرسپولیس را تماشا می کند و گزارش می نویسد.

چند تای دیگر هم هستند . رفیق هام!
باز هم دروغ چرا؟ به رفاقت های مردانه همیشه حسودی ام می شده است!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:41 pm

April 30th, 2008

من معمولا اهل اینجور فضولی ها نیستم. ولی نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم. در ضمن این را هم بگویم که برای آقای عمادالدین باقی خیلی خیلی خیلی احترام قائلم. اما ….
الان عکس های آلبوم ایشان در وبسایتشان را دیدم. عکس ایشان با عیالشان بود. با دوستانشان بود. با دامادشان هم بود. اما دخترشان نبود! یعنی همان دختری که همسر آن داماد است که عکسش هست.
می گویند در دروازه را میشه بست اما در دهن مردم را نمیشه بست.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 1:26 pm

April 30th, 2008

وقتی یک شهر آرام آرام شهر می شود:

شورای شهر تورنتو ساخت تونل یورک را تصویب کرد. این تونل ایستگاه یونیون را به بقیه شهرزیرزمینی تورنتو موسوم به PATH وصل می کند. می شود از جنوبی ترین نقطه مرکز شهر تا شمالی ترین نقطه آن را زیرزمینی طی طریق کرد.این تونل برای پیاده هاست و عجب نعمتی است در سوزسرمای زمستان!

اهالی لزلی ویل در خیابان کویین شرقی به آمدن وال مارت به محله اشان اعتراض می کنند. این محله لزلی ویل یک جور خاصی است. ایرانی ها خیلی نمی شناسندش. یکی از نمونه های جالب بازیافت زندگی شهری در داون تاون تورنتو است.

آه! چقدر دلم برای روزنامه نگاری شهری تنگ شده است!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:22 am

April 28th, 2008

برای خشایار

la Solitude de Léo Ferré

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 8:01 pm

April 24th, 2008

جی مک کارول سه سال پیش برنده مسابقه تلویزیونی پروجکت رانوی ( واقعا نمی دانم چطور باید ترجمه اش کرد دلیلی هم نمی بینم ترجمه بشه) شد. یک فیلم مستند در جشنواره امسال هات داکز راجع به این است که این طراح جوان چطور خودش را برای یازده دقیقه سهمش از هفته فشن نیویورک آماده می کند. اگر می خواهید روی سیاه این صنعت را ببینید این مستند شاید بد نباشد.

این جمله آقاهه هم خیلی باحاله . نقل از تورنتو استار.
“I don’t care about making gowns and making women sexy. I don’t like overt cleavage and ass; your mind is the sexy thing. I was raised on the Gap sales rack, which is what real women wear. I know that for Oprah, they put a size 6 tag on a size 12 garment. I don’t like to play into that.”

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 10:33 pm

April 22nd, 2008

غربت را نمی شود در پلازای کثیف و آشغال گرفته ایرانیان و دم در سوپر خوراک دید که رانندگان نیمه مست سه بعد از نیمه شب از ماشین پیاده می شوند و سراغ کباب کوبیده لای نان سنگک ونکوور ( مشهورترین سنگکی آمریکای شمالی ) می گیرند.

غربت یعنی هشت شب شنبه. داون تاون تورنتو. احدی در مغازه رختشویی کرایه نیست جز زن جوان سیاهپوستی که بی اعتنا به کودک مفنگی که دور و برش می پلکد روبروی تنها ماشین مشغول کار مغازه خلوت و خالی نشسته و مجله های آگهی های تبلیغاتی را با بی حوصلگی ورق می زند.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:22 pm

April 22nd, 2008

سوال این است: چرا این همه موی بلند وقتی قرار است بیشتر وقت شبانه روز را زیر روسری باشد؟
بهار است و گیسو بلند های اینجا طره به باد می دهند. من نمی فهمم چرا باید بلند باشد وقتی نمی شود به بادش داد؟

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:07 pm

April 18th, 2008

نامه ای برای زهرا خانم وبلاگستان:

زهرا خانم. من شما و وبلاگتان را نمی شناسم. از گرایش های فکری و عقیدتی شما هم خبرنداشتم تا این پست جنجال برانگیزتان . هرچند از سنخ فکری و عقیدتی شما نیستم اما دشمنی هم با شما و عقاید شما ندارم.
حالا این دو کلمه را هم از من بشنو.
دارم سعی می کنم حال تو را بازسازی کنم تا بلکه بفهمم. اولین برداشت من از نوشته هایت این است. دختر باکره جوانی است که کنجکاو و باهوش است اما در عین حال مرزهای اخلاقی اش او را از کند و کاو در بعضی زمینه ها باز می دارد. احتمالا دزدکی یا نه دزدکی تن نویسی های زنان همسالش را می خواند و می توانم کاملا بفهمم که اولین واکنشش وحشت است.
می گویم می فهمم چون این تجربه را من هم داشته ام. از بیست سالگی گذشته بودم و باکره بودم .فکر می کردم خوب باید هم اینطور باشد. یا اینکه فکر می کردم که خوب آخر نمی شود که …نشده بود. یار موافقی در کار نبود . به قول معروف امکانات نبود.
تا این که این دوران همزمان شد با زمانی که در خواندن ادبیات کلاسیک های قرن نوزدهمی را مدت ها بود پشت سر گذاشته بودم. نسخه های سانسور نشده و اکثرا چاپ قبل از انقلاب بهترین های ادبیات جهان را در دسترس داشتم . می خواندم و حظ می کردم . این حظ بیکران تنها یک عیب بزرگ داشت. به صحنه های هماغوشی که می رسید عرق سرد بر تنم می نشست. قلبم تند می زد. نه از هیجان . از زور ترس. از وحشت مواجه شدن با امر ناشناخته که انگار در این داستان ها مثل آب خوردن اتفاق می افتاد.
پدر و مادر من به نسبت هم نسلان و همسالان خودشان آدم های پیشرویی محسوب می شوند. من هرگز با محدودیت و بند و بست از جانب آنها مواجه نشدم . اما هرگز هم از طرف آنها در باب اینگونه مسایل رهنمود ی دریافت نکردم. بین ما بیشتردیواری از شرم حائل بود که باعث می شد این رویارویی ناگزیر را به تاخیر بیندازیم.
این دوران در عین حال دوران فیلم و سینما بازی هم بود. دوستی داشتم (که هنوز هم دارم ) عاشق سینما که بهترین فیلمی تهران هرفیلم خفنی را که فکرش را بکنی برایش جور می کرد . ما در کتابهای تاریخ سینما می خواندیم چیزهایی درباره پازولینی استاد و پورنو های هنری ژآپنی و هر چه فیلم را تماشا می کردیم می دیدیم که نمی توانیم از فیلم لذت ببریم. می دانستیم اشکال کار از کجاست . نمی توانستیم کاری درباره اش بکنیم. آخر این یکی زور که نبود . نمی شد رفت سر یخچال و یک لیوان آب سرد سرکشید و گفت آخی چقدر تشنه بودم ها!
نمی شد. بعدها در کتاب ها خواندیم همخوابگی برای انسان بالغ ضرورتی است چون خوردن و خوابیدن.
همه اینها را گفتم که بدانی به بیست سالگی ما اگر وبلاگ نبود فیلم و کتاب بود که خواب خوش باکرگی را بر هم بزند.و اینکه می گویم خواب خوش باکرگی باور کن با صداقت می گویم. چه بعد از آن دیگر هرگز نمی توانی از پریودی که دوازده ساعت و بیست و دو دقیقه تاخیر کرده پروا نکنی وبا خیال راحت سر به بالین بگذاری که :” من که با کسی نخوابیدم پس قطعا آبستن نیستم!”
شاید یکبار دیگر زهرا خانم برایت گفتم که تیر خلاص این خوره و ترس ذهنی را هم دست آخر خود ادبیات به ریشه این وحشت بیهوده زد. سینما تا اوج بردش و ادبیات از آن بالا پرتش کرد پایین . وقتی بالخره چند سالی بعد به مدد یک همبازی خوب این وحشت مرد و خشکید تازه وقت آن بود که به این فکر کنم که چرا قضیه به این معمولی اینقدر جلوه غیر معمول پیدا کرده است؟
خود داستان دیگری است.
دیگر اینکه زهرا خانم. جدا آرزو می کنم که اعتقاداتت در همه زندگی ات یارو یاورت باشند و یک وقت چیزی پیش نیاید که احساس کنی باورهایت کم آورده اند و نتوانسته اند راهنمایی ات کنند. من واقعا برای تو و تمام زنان مسلمان و غیر مسلمانی که می خواهند تا زمان ازدواجشان باکره بمانند از ته دل آرزو می کنم که یا مذهب یا علم یا هر چیز دیگری به شما کمک کند که بدون اینکه اعتقاداتتان را زیر پا بگذارید بتوانید موقع ازدواجتان بفهمید که آیا خواستگارتان می تواند همبستر مناسبی هم برای شما باشد یا نه. لطفا عصبانی نشو و نگو که مهم نیست. حتی دین تو هم فکر نمی کنم از تو بخواهد با مردی همبستر بشی که به هر دلیل مطلوب تو نیست. من واقعا نمی دانم چطور می شود فهمید که مردی مطلوب بستر هست یا نیست بی آنکه با او خوابید. ببین باور کن خیلی دلم می خواست یک راهی بود که بشود این موضوع را بدون همبستری فهمید ولی خوب بد بختی این است که نیست !
بنابراین خیلی جدی و خواهرانه بهت توصیه می کنم روزی روزگاری اگر مردی را به این منظور پسندیدی آن داستان صیغه محرمیت را جدی بگیر. منتها قبلش یک خانم دکتری را ببین که کاملا درباره راه های پیشگیری و سایر مسایل راهنمایی ات کند . و جدا سعی کن که قبل ازعقد دایم عشق ورزی را با ایشان تجربه کنی. ببین زهرا خانم همین الان با نوشتن اینها کلی ها را به خنده انداخته ام. و خیلی ها را هم عصبانی کرده ام . واقعا دارم سعی ام را می کنم که مثل مادرهایی که شب قبل از عروسی می خواهند با لحن ملایم عروس را راهنمایی کنند و سعی می کنند از چشمان رمیده و دو دو زن عروس نیمی هراسان نیمی هیجان می گریزند از این حال و هوای وحشت درت بیارم.
چرا مدام این کلمه وحشت را تکرار می کنم؟ برای اینکه راستش من در متن معترض تو این را نمی بینم که تو با جنبش زنان مشکل داری یا رابطه تن نویسی و فمینیسم را نمی فهمی. چیزی که من می بینم دختر نازی است که ناگهان جهان خوش و خرم ذهن باکره اش را خبرهایی از جهانی نا شناخته بر آشفته است. آن جهان ناشناخته تن و بستر و هماغوشی است و سوالی که بی جوابی اش بی تابت کرده است این است که چطور بعضی ها این مرز را پشت سر می گذارند بی آنکه از پل عظیم عروسی رد شوند؟
مثل ریخت شناسی قصه های پریان است.
مثل وقتی است که کسی داستان سفید برفی و هفت کوتوله را دستمایه یک داستان پورن کند. سفید برفی دیگر آن سفید برفی معصوم نخواهد بود و من فکر می کنم که همه عصبانیت تو هم از همین است.
زهراخانم عزیز- واقعا عزیزچون خودت خبر نداری که چه کاری کردی کارستان!- خواسته یا نخواسته ذهن هزار ها محرم و نامحرم( که در اینجا می شود خوانندگان زن و مرد) را معطوف شب زفاف خودت کردی.
من ترجیح می دهم در صف آنهایی بایستم که خواهرانه و صادقانه برایت شب زفاف ظفرمندانه ای را آرزو می کنند. باور کن این را از ته قلب می گویم. این مهم است که حتی تو به عنوان یک دختر مذهبی در همان چارچوب مذهبت حق و حقوق تنت را بدانی .پست اعتراضی تو خبر می دهد که تو باز هم تن نویسی زنان هم سن و سالت را خواهی خواند بی آنکه پا ازدایره اعتقاداتت بیرون گذاشته باشی.
فکر می کنم خواسته زنانی که از تن می نویسند هم جز این نباشد. جز آنها که برای دل خودشان می نویسند باقی آنها از تن می نویسند که من و تو از تنمان وحشت نکنیم.
از تنت وحشت نکن زهرا خانم. مهم نیست که نویسنده این متن ها کیست و چکاره است. او می نویسد که تو نترسی. . .

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 1:48 am

April 15th, 2008

مجلس فرانسه قانونی را پیشنهاد کرده است که در صورت تصویب شدن آن در سنا تبلیغ لاغری مفرط به هر شکلی جرم شناخته می شود و مجازات سنگین در پی خواهد داشت! این اولین قانون جدی مبارزه با تبلیغ استخوانی بودن به عنوان عامل زیبایی است. آخ که اگر تصویب شود و اگر واقعا بتوانند گردن کلفت های جهان مد را با این قانون مجبور به عقب نشینی کنند چه حالی می ده!

خیلی دلم می خواهد قیافه جورجیو آرمانی را ببینم. حضرت آقا یک بار افاضات فرموده بودند که من برای نمایش لباسهایم مدل لازم ندارم و لباسهای من روی تن مدل باید جوری باشد که انگاراز چوب رختی آویزان است!
مردک بد ادا با آن قیافه آفتاب دیده مصنوعی اش!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 8:43 pm

April 2nd, 2008

در این چند ساله اخیر کمتر بهاری را به یاد دارم که حال و هوای رخت های بهاره اینقدر سردرگم و بی رمق بوده باشد.
لباسهای بهار امسال زشتند. زیادی ساده اند. گرانند برای هیچ. فاصله آنچه روی سکوی نمایش آمد با آنچه الان دارد به مردم عرضه می شود زیاد است.
مد بهار امسال زنا ن را یا عروسک می کند یا کفن پوش. یا چین بالای چین است که کون آدم را ضرب در شش کند و پستان را بفشارد یا آبرنگ تف مالی و از حال رفته مثل فاحشه به خزان نشسته.
بیش از این هم نمی توان انتظار داشت وقتی مامان جان تی تیش مامانی و زندگی سالم بدن سالم اورگانیک حضرت خانم استلا مک کارتنی می شود تاثیرگذارترین طراح زنده زمانه.

از بهار امسال اگر می خواهید تکه ای به یادگار ببرید بهترین چیز یک تکه آنورک بهاره است . و یادتان باشد بارانی هایی که این روزها در بازار به ضرب نوستالژی آدری هپبورن و مرلین مونرو به خلق الله قالب می کنند با اصل ماجرا توفیر اساسی دارد.همان بهتر که در کهنه فروشی ها دنبال یک تکه نابش بگردید و اگر پول ندارید که نو و گرانش را بخرید اصلا بی خیال این دزدی آشکار رخت فروشی ها شوید و طرفش نروید!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 5:36 am

April 2nd, 2008

آرش اخوت درباره ساختمان کانون وکلای اصفهان کاری از گروه معماری ” پلشیر” می نویسد. این بنای سه طبقه ” پله ” ندارد.

اگر این بنا در تورنتو بود احتمالا جایزه فضای بی مانع را از سوی فعالان حقوق معلولان دریافت می کرد.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 5:11 am

April 2nd, 2008

آنقدر دور شده ایم که کلمات برایمان معناهای متفاوتی پیدا کرده اند. می گوید دور است . می گویم نه زیاد 15 دقیقه پیاده روی . می گوید نه پس دور است. می گوید نپخته است. می گویم نسبت به چی؟ می گوید تو چرا اینطوری شده ای؟ نپخته نپخته است دیگر. می گویم از دید ما. از دید کس دیگر ممکن است زیادی هم پخته باشد. می گوید خوب معلوم است ما. من که از دیگران حرف نمی زنم. یادم می افتد که او در جایی زندگی می کند که لزومی ندارد دم و دقیقه مولتی کالچرالیسم و احترام متقابل و اینجور محافظه کاری ها را دم به دم تمرین کنند. او در حلقه دوستان و پیرامونیانش مظهر سلیقه و توانمندی است. منم که دایم در کار ترجمه و تطبیق خودم و محیطی هستم که از زور محافظه کاری بوی گند حساسیت آور ماده ضد عفونی و ته مانده رطوبت می دهد.

آنقدر نزدیک شده ایم. با او بعضی چیزها را دیگر حتی به شوخی به زبان نمی آورم. هر چه باشد حالا دیگر هر دو ما راه را از نیمه رد کرده ایم…

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 5:00 am

March 25th, 2008

خیابان شاپور. کوچه بوذرجمهری. کوچه انبار . انبار سجاد استیل.
آفتاب سر ظهر. بوی نان داغ پیجیده در اتاقک ماشین داغتر از نان. کلاه شاپوی عمو عینکی از پنجره دفتر انبار پیداست. دستم را روی نان داغ می گذارم . می سوزد . از سوزشش خوشش می آید. نان داغ از تن داغ هم هوس انگیزتر است. حواسم به دانه عرقی است که از میان موهای دم اسبی کرده ام راه افتاده روی گردن و پایین می رود. غلغلکم می دهد ولی می گذارم به راه خودش برود.حسش نیست . حال خلسه خوبی است. گرسنه ام و گرمم است . بابا رفته توی دفتر انبار و مردان شبیه عکس های سیاه و سفید سالها سی توی دفتر نشسته اند و صدایشان می آید

آفتاب سرظهر و کوچه بوذرجمهری و نان داغ و دست سوخته.
جاودانگی جایی همانجاهاماند!
مصرف شد.
تمام شد.
در آن قاب زندانی شد.
در قاب صلات ظهر کوچه بوذرجمهری.

پس نویس:
کوچه بوذرجمهری در خیابان شاپور اصفهان است. یک سرش به شاپور که زمانی مصدقش خواندند و بعد فاطمی و امروز نمی دانم چه و سر دیگرش به مادی خیابان صائب. دفتر انبار فولاد پلدی در این کوچه بود یا هنوز هم هست؟ دیوار جنوبی کوچه بلند و کاهگلی بود انگار که دیوار کارخانه ای باشد. کوچه دراز دیوار و طولانی بود. به چشم کودکانه من. مردان انبار همه بستگان من بودند که امروز هر کدام در قاب عکسی سیاه و سفید با کفش های چرم دست دوز خاک خورده وکلاه شاپوهای یادآور فیلم های گانگستری محصورند.
آخرین های آنها که هنوز آن کلاه ها را بر می گذاشتند پدربزرگ خودم و عموی مادربزرگم معروف به عمو عینکی بودند
آفتاب سر ظهر کوچه بوذرجمهری از آخرین یادگارهای آخرین روزهای عصرمعصومیت است. آخرین روزهایی که هنوز سواد نداشتم و کتاب نمی خواندم. همه چیز لحظه بود. همان لحظه.
جاودانگی همان روز که خواندن یاد گرفتم مرد.
و آن آفتاب ثبت در آن عکس ها ؟
یک لحظه را به من بده. یک لحظه که در آن دستم را میان دو گرده نان داغ سر می دهم. می سوزد و عرق نان بر آن می نشیند! فقط همان یک لحظه!.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 12:33 am

March 19th, 2008

نوروزتان مبارک!

باید نو کرد و هی رفت و رفت. گریزی نیست. مبارکتان باشد این رسم نو شدن!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:01 am

March 13th, 2008

یک سوال عام دارم و ای کاش خیلی ها به آن جواب بدهند:

کیف و کفش سفید زنانه شما را یاد چه می اندازد؟ و اولین حسی که بهتان دست می دهد چیست؟
تو را خدا جواب بدهید . برای یک کاری لازم دارم.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:10 am

March 11th, 2008

ای کاش می شد آدم پدر و مادر حی و حاضر و آماده اش را هر شب عین بالش بگذارد زیر سرش و بخوابد.
لامصب حالاهم که زیر سرش هستند باز هم صبح ها بیدار می شود که گیج و خواب آلوده هنوز چشم باز نکرده خبرنامه ها را خط بزند مبادا سرزمین گل و بلبل در طول شب گذشته دود شده باشد و رفته باشد هوا!

ای کاش می شد به قول شفیعی کدکنی آن را هم مثل یک جعبه بنفشه زد زیر بغل و با خود برد به هر کجا که رفت.

آگهی:
سمنو فرد اعلی رسید. اگر واقعا بخورش هستید زنگ بزنید.وگرنه که خودم بلدم تنهایی بخورمشان!

غذای روح هم رسیده است به وفور . با کتابخانه مرکزی نورت یورک حرف زده ام قرار است خواندم بسپارم به آنها که بقیه هم در دسترس داشته باشند.فعلا حق تقدم با خودم است. دارم می خوانم. آنها را که خوشم نیامد حرفی نمی زنم. آنها را هم که پسندیدم حرفشان را خواهم زد.

اینانا رو به مرگ است. همین روزها شاد روان خواهد شد. مریم هم فعلا توی رو دربایستی زندگی مانده است . جفتشان دیگر واقعا حوصله ام را سر برده اند. آن از آن اینانای گنگ خوابدیده . این هم ازاین مریم هاج. می ترسم آخرش هر دو رو دستم باد کنند ذلیل مرده ها!

راستش اینها همه بهانه است برای نگفتن اینکه دلم برای دو سه ساعتی نشستن با بعضی نفرات تنگ است. زمانه آنقدر لاکردار است که حتی نمی توانم اینجا بگویم کدام نفرات. و حتی نمیتوانم بگویم که چرا نمی توانم نام آن نفرات را بیاورم. آن نفرات شاید همین روزها نامه های تبریک سال نوی دوست قدیمی ای را دریافت کنند که زمانی هیچ کدامشان از زبان زهرآگینش درامان نبودند. همان که وقتی از راه می رسید می شنید که به هم می گویند باز این آمد . خدا به داد برسد! این دفعه دیگر می خواهد به کی گیر بدهد؟

حیف شد رفقا! من دیگر گاز نمی گیرم!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 12:24 am

February 29th, 2008

در نوشته های روی وب می گردم دنبال یکی مطلب دندان گیری که کسی نوشته باشدبه هوای یعقوب یاد علی. بعد دیدم خود این نوشته ها به نظرم سرتا پا ایرادند. گفتم به چندتایشان گیر دهم. بعد بی خیال شدم. گیر دهم که چی؟ که همه بیشتر ببینیم بی بضاعتی و کم سواد ی نمادین آنها که دست کم نام یک داستان نویس را می دانند؟ که آنها که داستان می خوانند وقتی کار به جایی می رسد که صدایشان را بلند کنند و اعتراضی کنند اینقدر واژگانشان کهنه و بی رمق و بدتر از آن ذهنیت های نمایان در گفته هایشان اینقدر از دنیا پرت است؟
هنوز می گویند وطنم. هنوز می گویند ” سرزمینم” هنوز قربان صدقه گذشته پرشکوه اشان می روند و نگران سرافکندگی ایرانی اند.
معلوم نیست اینها لزوما چه ارتباط تنگاتنگی به وضعیت حیرت انگیز نویسنده در بند دارد؟
می توانم نام بیارم و به وبلاگ هایشان لینک بدهم که بوی گند کهنگی اذهانشان /اذهانمان بلندتر شود.
دیدم که من هم مثل خودمان حوصله یک به دو های بعدی اش را ندارم. مثل همه آنها که دو خط می نویسیم و بعد دندان دردمان یادمان می رود.
آدم لجش می گیرد از این همه بی سوادی مان. از این همه که از دنیا بی خبریم و خیال می کنیم فقط خودمان تخم دوزرده کرده ایم و تازه همان تخم دو زرده را هم درست و حسابی نمی شناسیم.

این بلاهیات را در دفاع نویسنده مظلوم ننویسید سر حضرت عباس! درد خودش او را بس!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 1:17 pm

February 25th, 2008

کسی جایی مطلبی یا مقاله ای دیده یا خوانده درباره اینکه چطور یک ملتی به جایی می رسد که تفکر متجلی در شخصیت سارکوزی را به ریاست جمهوری خودش انتخاب می کند؟
راستی چه بر سر فرانسوی ها آمده است؟

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 2:21 pm

February 25th, 2008

می بینم که این روزها مریم سخت در کار زمین زدن ایناناست .
احتضار اینانا را می بینم.
یا شاید هم مرگ مریم را.
نمی دانم کدام یک به درون جلد آن دیگری خواهد خزید.
کدامشان از خاکستر دیگری برخواهدخواست.
نبرد را می بینم.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 11:31 am

February 22nd, 2008

خانه را بوی زعفران برداشته است.
جرات داری آن شیشه عطر چهارگوش فرانسوی ات را بکش بیرون. ببین چکارت می کنم!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 12:37 pm

February 20th, 2008

افسری که انگشت نگاری می کند سراسر فیس و افاده است. می خواهد تحقیر کند و می خواهد حتما مطمئن شود که تو فهمیدی که می خواهد این کاررا بکند. تو هم یاد گرفته ای که محل نگذاری و منتظر می شی تانوبتت برسد و افسر دیگری که ویزا را تایید می کند ببینی.
این یکی زن میانسالی است . درشت با صورتی آرام. کارش که تمام می شود می پرسد: ” پرسپولیس را دیده ای؟” می گویم هنوز نه. کتاب را خوانده ام.
می گوید من دختر شانزده ساله ام را بردم که فیلم را ببیند. می خواستم ببیند که همه تین ایجرهای دنیا مثل هم هستند. تو چرا فیلم را ندیده ای؟ برو ببین . فیلم خوبی است. من خیلی خوشحالم دخترم را بردم. البته دختر من هیچ وقت جنگ را ندیده ولی خیلی از فیلم متاثر شد.برایش جالب بود که بچه های همه جای دنیا مثل هم هستند. من می خواستم یک خانم ایرانی ببینم ازش بپرسم واقعا همین طور بوده است؟
میگویم خوب البته این فیلمه ولی خوب آره خیلی به نوجوانی ما شبیه است.
لبخند می زنه . می گوید خوب پس شاید دیدنش برایت خوشایند نباشه. می گویم از خیلی ها شنیده م که خوششان آمده فکر کنم آخرش باید بروم ببینم.

می گوید سفر به خیر.
می گویم روز به خیر.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 10:23 am

February 18th, 2008

دیدن یک فسقل بادام خندان بی دندان در بغل رودابه ای که شش سال پیش آخرین بار در فرودگاه مهرآباد دیده بودی اش همانقدر عجیب است که دیدن یک موبلوطی حیران قلنبه در بغل خواهری که برای استقبالت آمده است فرودگاه مهرآباد.
این فرودگاه مهرآباد هی میان این فصل ها ی زندگی ها می آید و می رود .
و این فسقل بادام ها و قنبلزون ها و ملوسک های خاله و دلبر طلاها هی دارند می آیند و ما پیر می شویم و هی هنوز از خودمان می پرسیم همه اینها کی اتفاق افتاد؟

آنها که می گویند لاس وگاس خیلی شهر جوادی است نمی دانم چرا این حرف را می زنند؟
فلسفه وجودی این شهر درست مثل مشهد است. نه گمانم بشودمشهد را شهر جوادی دانست.
لاس وگاس جایی است که آدم یاد می گیرد از قوه خیال خودش بترسد!
و دریابد که هنوز تا جایی در اعماق وجودش به چیزی اعتقاد دارد! مهم نیست چه چیزی! هر چیزی . مثلا عقوبت!

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 2:27 pm

February 4th, 2008

احمد بورقانی معاون مطبوعاتی خوبی بود. از گوشه و کنار زیاد می شنیدیم که اگر کاری از دستش بر می آمد برای رهایی اهل مطبوعات از بند می کرد.
روزی که استعفا داد از معاونت مطبوعاتی یا به عبارتی استعفا داده شد مطبوعاتی ها برایش یک مجلس گرفتند که مثلا قدردانی کنند . طفلک مطبوعاتی ها آنقدر که ذوق زده بودند که بعد سالها از وزارت ارشاد مهر می دیدند . در آن مجلس بورقانی گفت من تا آخر چریک آزادی مطبوعات می مانم. مهاجرانی که گویا آسان گذاشته بود معاونش برود رندانه درجواب گفت دوران چریک و چریک بازی تمام شده آقای بورقانی! عاقلان گفتند البته حق با جناب وزیر است. اقای بورقانی گویا تا آخرش دل نازک ماند. مثل یک چریک.

این یکی را گویا آقای بورقانی به آنچه گفته بود وقا کرد. جوانمرگی رسم چریک بودن است.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 12:57 am

January 28th, 2008

کسی می داند متن مطلب قوچانی در شهروند امروز درباره کانون نویسندگان را از کجا می شود گیر آورد؟ احتمالا روی وب؟

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 1:17 pm

January 10th, 2008

ساختمان تازه روزنامه نیویورک تایمز از دید مجله Slate.

تحریریه روزنامه مشرف به خیابان است و رهگذران می توانند خبرنگاران مشغول به کار را از ورای شیشه ببینند.
نیویورک تایمز ده هزار کارمند دارد.

درمايه: زندگی دوگانه اینانا @ 9:57 am

Powered by WordPress