امروز شاهد صحنه اي بودم که می توان بر آن تفسیرهای گوناگونی نوشت.
جوان ایرانی قد کوتاه دارد.موی مجعد و شکم بر آمده. شلوار کتان سفید و پلی دارش ربطی به سرمای این فصل از سال ندارد و کاپشن چرم کوتاهش به زور شکم پی آورده اش را می پوشاند. در میان قفسه ها ی فروشگاه راه می رود و بلند بلند با موبایلش صحبت میکند .صحبت از دورزدن قوانین مهاجرت کانادا است. همچنان که بلند حرف می زند به صندوق می رسد و شیشه ای را که در دست دارد روی پیشخوان میگذارد. جوان پشت صندوق ۱۵ یا ۱۶ ساله است . بور و بلوند است و باریک و ترکه با موهای مش کرده و صورت سه تیغه و ابراوانی که آویز فلزی از دو طرف آن عبور کرده . جوان ایرانی گرم گفتگو است و فراموش کرده برای چه پشت پیشخوان آمده . نفر بعد پشت سر او منتظر است. نوجوان کانادایی با صدایی آرام به او تذکر می دهد که تلفن را کنار را بگذارد و کار خرید را سرانجام دهد. از صدای جوان ایرانی که از قبل بلند تر شده توجه ام جلب می شود. با صدای بلند گویی هل من مبارز می طلبد از نوجوان می پرسد که چرا باید تلفنش را کنار بگذارد. چشمانش سرخ است و پیدا است که بدش نمی آید دعوا راه بیندازد. نوجوان کانادایی چیزی نمیگوید و پشت صندوق مشغول است. به چهره نوجوان کانادایی نگاه میکنم آماده نفرت است و چشمان جوان ایرانی غرق جهل. ازشرم آب می شوم. به رو نمی آورم که معنای عربده های جوان را می فهمم. می زنم بیرون که نبینم که نشنوم.