هنوز دلشوره هاي پيش از آمدن را فراموش نكرده ام. بعضي از اين دلشوره ها هنوز هستند. برخي رنگ باخته اند. بعضي تغيير شكل داده اند. تصوراتم هم همين طور.بعضي اصلاح شده اند .برخي رفته اند. يكي اش كه حسابي دستكاري شده و تغيير يافته تصورم از تورنتو بود. اولين بار كه اين اسم را شنيدم وقتي بود كه دختر همسايه امان ازدواج كرد و رفت تورنتو.ده سيزده سال پيش بود. آن موقع خيلي با طمطراق ميگفتند كه عروس رفته تو رنتو . وقتي آمدم دريافتم كه تورنتو از تصور من بسيار كوچك تر و ساده تر است. . مات مانده بودم .اگر امروز تو رنتو اين باشد پس ده سال پيش كه آن عروس جوان آمده عجب سرزمين برهوتي بوده.البته اين اغراق است. برهوت هم نبوده. از هفتاد سال پيش مقر اولين راديو تلويزيون رسمي اين سرزمين بوده و ۱۷۵ سال است كه دانشگاه دارد و….
اما هنوز دلشوره اصلي سرجايش است :كار!
و از ديروز يك دلشوره ديگر هم اضافه شد: بر سر سرزمين مادري چه خواهد آمد؟ به قول اينجايي ها backhome . با دلشوره پيوند ديرينه داريم. گويي گريزي نيست.كم كم به اين نتيجه رسيده ام كه دلشوره يك رفتار كنترل نشده جهان سومي است. بايد بشود به يك شكل منطقي مهارش كرد. ولي نمي دانم چطوري. مشكل را مي شناسم. روش بلد نيستم.فرق اساسي من و اين ينگه دنيايي ها!

حاشیه بزنید