ببخشيد .باز هم اين نامه تاخير شد.
بعضي نيمه شبها که روزش خيلي خسته نشده باشم بيدار مي شوم و کابوس هاي نيمه شب گرفتارم ميکنند.هوش و حواسم مي رود به سوي ديگر جهان. الان فرناز چکار مي کند. الان بچه ها در روزنامه چه ميکنند. بابا حتما حالش خوبه ؟ مامان دستش چطوره؟ مامان نرگس ديگر غصه نمي خورد؟ مزدک سوالهايش را از کي مي پرسد؟ ماهور حواسش جمع است؟ و…
جواب اين سوالها را نمي دانم .به نور شبانگاهي آسمان تورنتو که از پنجره به درون مي خزد نگاه ميکنم. تاريکي شب جواب سوالهايم را نمي داند.مي دانم صبح که بشود اين فکرها مي روند .پهلو به پهلو مي شوم ولي چيزي بيخ گلوم را گرفته. کاش آنجا بودم. ولي نه. آنجا فعلا کاري ندارم. کاش مي شد دوپاره شد. هم اينجا بود و هم آنجا

حاشیه بزنید