گفتيد خوش بختي هان؟
بسته به آن که اين کلمه را جطور معنا کني.قضاوت دراين باره کار من نيست. ولي اگر کسي براي قضاوت خودش نياز به کمک دارد مي توانم قصه زندگي آدم هاي اطرافم را که هر يک تجربه متفاوتي از مهاجرت داشته اند برايتان روايت کنم. قضاوتش با خودتان!
قصه اول:آقاي م در فرانسه تحصيل کرده .آرشتيکت است. يک آدم تقريبا روشنفکر است.چهل سالگي را ردکرده. هفت سال پيش آن موقع که هنوز بازار مهاجرت خيلي خيلي داغ نبود با امتياز فرانسه زبان بودن رهسپارشد.تورنتو آن جورها هم که برايش تبليغ کرده بودند فرانسه زبان نبود. نتوانست کار پيد اکند.نه اينکه نتوانست شايد اگر مي خواست مي توانست ولي خوب سن و سالي ازش گذشته بود .مرد محترمي بود در سرزمين خودش .سختش بود وردست باشد يا زيردست. تورنتو ي سرد با پاريس گرم و دوست داشتني خيل فرق داشت.طاقت نياورد .شش ماه بعد برگشت ايران. امروز در ايران تدريس مي کند با کلي عزت و احترام .خانه کوچکش را در نياوران دارد. و دوستان کوهنوردي و محفل دوستان روشنفکر.براي او تورنتو دير بود.

حاشیه بزنید