يک قصه
امشب عموقوام بعد از ۲۳سال برگشت ايران.من و بابا پنج سال پيش ديده بوديمش.مامان و بهرنگ از وقتي رفته بود نديده بودنش .مزدک و ماهور هرگز او رانديده بودند.
وقتي رفت جنگ هنوز شروع نشده بود.يک جوان بيست ساله بودکه فکر کردند برود فرنگ درس بخواند . سر از دانشگاه پاريس هشت در آورد.ونسن. دانشگاه چپ هاي فرانسه. درسش را تمام نکرد ولي زندگي کردن مثل آدم هاي چپ را ياد گرفت. وقتي من پنج سال پيش تو محله پانتن پاريس ميان عربها و سنگالي ها ديدمش با يک تا پيرهن و فنجان قهوه و روزنامه هاي زيربغلش خوش بود. اومانيته مي خواند و اکيپ.عصرهاي شنبه مي رفت ورزشگاه پارک پرنس به طرفداري تيم پاري سن ژرمن.بعد فردايش همان بازي را مي نشست از تلويزيون تماشا مي‌کرد. از حواس پرتي اش قصه‌ها مي‌گفتند. آرش اديب زاده مي گفت خاکستر سيگارش را تو شيشه نوشابه‌اش مي تکاند. موقع بازي ايران و آمريکا تو ليون آنقدر فرياد زده بود که صدايش تا يک هفته در نمي آمد.
آنقدر با دخترها داداشي مي شد که ديگر نمي توانست بهشان پيشنهاد ازدواج بده. شيريني خوري نقره کاراصفهان راکه دختردايي اش برايش پيشکشي برده بود از توي سبد پياز و سيب زميني زير ظرفشويي آشپزخانه‌اش پيدا کردم.سياه و زنگ زده.گفتم عمو اين کلي قيمتشه! با چشمهاي بره نگاه کرد انگارداشتم مريخي حرف مي زدم.
ماهور آهسته گفت :آمد.راحت آمد.
فرودگاه مهرآباد از اين قصه‌ها زياد بلده.

حاشیه بزنید