حواسم به آن ور است.انگار توي ابرها راه ميروم. درغيبت خبر ،توهم و خيال باطل اوج ميگيرد.از حقيقت پيش ميافتد قصه ميبافد،قصه ميبافد،قصه ميبافد…
قصههاي بد. قصههاي زشت.قصههاي تلخ.ميخواهم به ايران زنگ بزنم.آنجانيمه شب است.خدايا.تا شش ساعت ديگر که صبح ايران بشود که من ديوانه ميشوم.
فاصله.فاصله.فاصله……………..
خيرسرت! بتمرگ زندگيتو بکن!