والهي چخوف ديگر نمي نويسد.اگر دارد قصه مينويسد باشد .حرفي نيست. وبگرد صفحه اش سفيد است و خدا مي داند که احتمالا الان از دوري وب استخوان درد گرفته.خورشيد خانم هم که درس و مشق دارد.يکي دو تا وبلاگ جديد کشف کردم که به زودي لينک مي دهم.
اما اين ميان مچ خودم راهم گرفتم: ديگر به خانه هم نمي رويم.ديگر به هم تلفن نميکنيم. ديگر براي هم نامه نميدهيم. وبلاگ همديگررا مي خوانيم. يک جورهايي جاي غيبت کردن(آخ!چه حديث شيريني!) و هرهکره رفتن را گرفته.وبلاگ هم را مي خوانيم و همديگر را در خيال تصورميکنيم که دارد اين حرفها را ميزند.رابطهي صورتها راترک کردهايم .با مجاز يکديگر حرف ميزنيم.اينجوري شايد رابطه به عمق برود.اما از تماشاي دست و سرو چشم و صداي يکديگر محروم شدهايم.مخلص کلمهام .اماگاهي وقتها حيف!کلمه سه بعدي نيست.