مي دانيد؟سرگيجه گرفته‌ام. کارنامه حرفه‌اي ام را تنظيم کردم.البته نکردم.کرد.شايان دراين زمينه تخصص دارد. حالا من سه تاکارنامه دارم که هرکدامش يک سازي مي‌زند. همه‌اش البته حول و حوش کتاب و نشر و روزنامه و اينها دور مي‌زند.يکيش را فعلا کاري ندارم. گذاشته‌ام کنار.شايد وقتي ديگر.آن دوتاي ديگر نشان مي‌دهد که خودمانيم از چه جاهايي سردر آوردم.انبار عدل شريعت آن ور شهرري دنبال سهميه فيلم و زينک.دوندگي دنبال آقاي دربندي براي گرفتن غرفه نمايشگاه . بالاپايين رفتن از سوراخ سنبه‌هاي انبار توزيع .قيقاج رفتن ميان کتاب‌هاي انبار پخش چشمه.تاديب گاه نوجوانان پشت کن وسولقان.افتتاح فرهنگسراي کيانشهر(به قولي کيان شامپو)آخرمنطقه ۱۵ و آن طرف بزرگراه افسريه. اتاق کنفرانس مديران سازمان هاي دولتي.خانه‌‌ي ميان بيابان‌هاي سعادت آباد که پوراندخت يزدانيان را دمش پياده کردم.
از خلال اين کارنامه‌ها بيست سالگي هايم سر بيرون مي آورند.چقدر دورند.اينجا برفراز ساختماني سي طبقه در شهري آن‌ن‌‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن‌ن طرف دنيا نشسته‌ام و انتظار دارم اين سرزمين جديد با اين کارنامه‌ها مرا به خودش بپذيرد. آمده‌ام تماشايش کنم. و کارهايي که نکرده‌ام را بکنم. درس بخوانم.کتابخانه بروم.راننده تريلي بشوم.دوچرخه سواري کنم.زبان درست و حسابي يادبگيرم و با مردم جهان حرف بزنم.
بعضي‌ها همين کارها را تو ايران هم مي‌توانندبکنند.
اما خيلي‌هاهم نمي‌توانند.
همه چيز بستگي به اين کارنامه‌هاي عجيب غريب دارد.بايد جوري تنظيمش کني که جلب توجه کنند.وقتي باهات مصاحبه مي‌کنند بايد آن خجالت مزاحم و آن نگاه سرگردانت را کنار بگذاري.راست توي چشم‌هاي مصاحبه کننده نگاه کن. اينجا معمول اين است که مشکلي نيست پس نبايد بپرسي که آيا مشکلي هست؟ اين سوال مرسومي نيست.اگر بپرسي شک مي‌کنند که واقعا هست؟«شايد.ممکن است.امکان دارد» اين کلمات را نبايدزيادبه کارببري. درباره همه چيز بااطمينان حرف بزن.گويي همه چيز را در يد قدرت داري.وقتي ازت چيزي مي پرسند که جوابش مثبت است نبايد بگويي بله. بايد بگويي حتما.
واينها هيچ کدام ربطي به آن کارنامه‌ها ندارد.بايد چيزهاي تازه‌اي ياد بگيري.و حجم چيزهاي تازه‌اي که اين روزهاياد مي‌گيري خيلي زياداست.آنقدرکه گاهي نمي‌کشي .با نااميدي سي سالگي‌ات رابه رخ خودت مي‌کشي.بعد توي خيابان پيرمردي را مي بيني که دارد اسکيت سواري مي‌‌کند.يادت مي‌افتدکه دير نيست.يادت مي‌افتد که اينجاکسي را تو را به‌‌خاطر دير رسيدن و ندانستن مسخره نمي‌کند.اينجاکسي شغلت راتحقير نمي‌کند.هرچه که باشد.بااين حال ته ذهنت يک چيزي هي تو را مي‌گزد.ديررسيده‌ام؟ لعنتي .آن چيست که نمي گذارداز حال باربگيرم.آن چيست که گذشته راچوب مي‌کند و توي سرت مي‌زند.

حاشیه بزنید