عصر که مي شود راه مي افتم به پيادهروي .چند تاخاصيت دارد.از مسخ شدن دربرابر کامپيوتر جلوگيري ميکند.نگراني ها و تشويش ها را کاهش ميدهد. اشتهارا باز ميکند.افکار آدم را سامان ميدهد. هرکس وقتي خيلي نگران و مشوش است يک جور خودش را آرام ميکند. پيادهروي محبوب ترين اخلاق بشر است.
در اين پيادهروي سعي ميکنم هر بار يک مسير تازه کشف کنم. مردم را که از سر کار برميگردند تماشا ميکنم .آدمهايي که براي صرف شام در رستورانها نشستهاند و سالاد کاهوي فصل مي خورند.دختران نوجوان کهبا تکههاي پيتزا در دست غش غش خندهاشان درپيادهرو به گوش ميرسد.کارمند فروشگاهي که ليوان قهوه اش را در دست گرفته وکنارپيادهرو ايستاده و سيگار ميکشد.مادراني که با بچهها آمدهاند به هواخوري عصرانه ( راستي چقدر اين کانادايي ها بچه دارند .انگار هيچ چيز از کنترل جمعيت و تنظيم خانواده نمي دانند!)
در اين گشت و گزارهاي عصرانه گاهي وقتها اکتشافات خوبي هم ميکنم.امروز عصر يک مغازه صنايع دستي آمريکاي لاتين پيدا کردم به اسم ماچوپيچو .طرف فکر کرد اسپانيايي هستم .به اسپانيايي ازم پرسيد .به اسپانيايي گفتم متاسفانه نه! کيف کرد .يک نمايشگاه ويتراهاي روسي خوشگل و يک مغازه داروهاي گياهي که دارو هاي مورد نيازم را به يک سوم قيمت مغازه نزديک خانه مي فروخت. (هنوز نفهميدم چرا درباره ما زنها ميگويند که عاشق خريد کردن هستيم؟ مغازه ها معدن خيال و آرزو و نمک اند.)
از پيادهروي امروز راضي ام. آفتاب بيدريغ بود .من غمگين بودم و تنهايي کامل بود. نوه مادربزرگم تکوتنها در غربت خودش خوش بود.مسئله اين است که اصلا هم احساس غربت نميکرد! فقط از اينکه احساس غربت نميکرد غمگين بود.
تکمله :
مجربان ميگويند که در سال اول مهاجرت فشارهاي روحي و رواني وارد بر شخص چندين برابر معمول است .بهترين راه مقابله ورزش کردن و پرداختن به تفريح مورد علاقه است.بهترين کار پياده روي و يا دويدن در فضاي آزاد است که جريان خون را تسريع مي کند و کمک موثري براي تخليه فشارهاي عصبي است.