درباره مونرال هنوز چيزي نميگويم ولي امروز رفتم كبك يابه قول انگليسي زبان ها كبك سيتي.
و اين هم يك عكس فوري از كبك :
نويسنده آپارتماني اجاره كرد مشرف به رودخانه . مي خواست نسخه نهايي رمانش را ويرايش كند.توريست ها شهر را پركرده بودند. نويسنده صبح ها مي خوابيد.عصر ها در محله هاي توريستي و ميان خانه هاي قديمي قدم مي زد. آبجويش را مي خورد و نزديك غروب برميگشت خانه و پشت ميز تحرير تا سپيده صبح فردا و جزر آب.اول پاييزكه شد نويسنده نسخه تمام شده داستانش را برداشت و با بدرقه اولين باد هاي سرد شمالي از ميان دالان آتش گذشت تا برسد به شهر و كار را تحويل ناشر بدهد.
و اين به خدا تصوير كبك است. شهري بندري .با ساختمان هاي قديمي .اولين جايي كه ژان كارتيه فرانسوي در آن قدم گذاشت.اهالي يا ماهيگيرند يا در اسكله و يا كارمند ادارات دولتي.بقيه در تابستان به مسافرها خدمات مي دهند .زمستان ها ماهي ميگيرند و در ميكده ها عرق سگي مي نوشند كه سرما را تاب بياورند. آن دالان آتش رديف درختان بيشه زار حاشيه جاده است كه مي گويند در پاييز يك سره سرخ و زرد است و گويا يك پارچه آتش.
تابستان ها شهر پر مي شود از توريست ها كه مي آيند براي قايق سواري و قدم زدن ميان ساختمان ها ي قديمي و نشستن در ايوان ها و بهار خواب ها و ميگساري و ….
مونترالي هاي پولدار ويلا دارند و آخر هفته ها قايق هاي خصوصي اشان را مي بنند به پشت ماشينشان و راه مي افتند سمت كبك سيتي . بقيه هم دوچرخه و كنو و هر وسيله تفريحي ديگري كه دارند .
كبك سيتي را دوست داشتم . به خاطر شباهتش به يك جاهاي ديگر كه دوست دارم و به خاطر دريا و كشتي و اقيانوس. آبهاي آزاد. آزاد آزاد آزاد
نگاه كن نويسنده را! دم سحر دارد از پنجره نبض آرام بندر را مي پايد.