در ماهي که گذشت دو تا فيلم مثلا جشنوارهاي ديدم.يکي وال سوار از نيوزلند و ديگري رسپيرو از ايتاليا. هر دو فيلم رج و قطار جايزه گرفته بودند از جشنواره ها و ما هم به همين خيال رفتيم به تماشا در سينما کامبرلند.سينما کامبرلند جزو معدود سينماهايي است که در تورنتو فيلمهاي مخاطب خاص نمايش مي دهد و جزو زنجيره سينماهاي متعلق به آليانس آتلانتيس است.
وال سوار داستان دختر نوجواني از بوميان نيوزلند بود که پدربزرگش به او فنون رياست قبيله را نميآموزد. فيلم در سواحل چشم نواز و خيره کننده نيوزلند و با حضور مسلط والها و نهنگ ها در سرگذشت اهالي ده ميگذرد.
ديگري رسپيرو داستان زني است از اهالي يک دهکده کوچک جنوب ايتاليا و در جوار آبهاي مديترانه .زن حال و هواي مادام بواري وار دارد و خيالاتش در فضاي زندگي ساده و فقيرانه دهکده که همه اهالي اش از راه ماهيگيري روزي مي خورند نمي گنجد.زن گم و گور مي شود و اهالي از او يک قديسه مي سازند.
هر دو فيلم سرشار است از آفتاب و درياي آبي و آبهاي فيروزه اي .يک داستان دوخطي و دستمالي شده و البته ساده و انساني. اما دست آخر عليرغم مناظر طبيعي زيبا هيچ کدام فيلم سينمايي نيست.راضي کننده نيست. نصفه کاره است.نمي دانم داوران جشنواره هاي جهان اين قدر آسان پسند شده اند يا در مقابل سينماي هاليوود موضع گرفته اند يا من واقعا حالي ام نيست . قول مي دهم هفته آينده بروم ترمينتاتور ۳ را ببينم که محسن آزرم از قول نمي دانم کدام منتقد نقل مي کند که اگر نيچه امروز به جهان بود به جاي نوشتن چنين گفت زرتشت مي رفت ترمينتاتور مي ساخت.
يک دوست فيلسوف هم داريم که ديدن فيلم مستند مهاجرت بالدار را شديدا توصيه کردهاست.