با هر کس از ايران حرف مي زنم کسل است.افسرده است.خسته ست.کلافه ست.دل شکسته ست.گرمشه.ميخواهد سربه تن تهران نباشد و مرده شور ترافيک و سروصداشو را ببرند.
من اينجا دوچرخهسواري ميکنم.به ياد آخرين روزهاي دبستان که براي آخرين بار در کوچه هاي بيشه حبيب دوچرخه سواري کردم و از اينکه همچنان مي توانم رکاب بزنم تعجب ميکنم. اينجاهوا گرم نيست. طاقت فرسا نيست.ترافيک ندارد. مردم عصبي نيستند.و من به لطف دوستان دارم از کتابخانه دانشگاه تورنتو استفاده ميکنم و شوهري دارم که کار ميکند و تامن کار پيدا کنم جورم را ميکشد.
بعضي روزها همانجورکه مارچوبه ها را به دقت بخارپزميکنم و در برگه پنير چدار مي غلتانم و به گيلاسهاي گران قيمت و بيمزه آمريکايي پوزخند ميزنم و به ارزاني غير عادي موز وقهوه در اين مدار شمالي فکر ميکنم خبر دار مي شوم که مارچوبه و موز جزو محصولات لوکس استعمارجديد است که بابتش کشاورزي بومي کشورهاي جهان سوم تخريب مي شود و زنان جهان فقيرتر مي شوند.بعد عذاب وجدان ميگيرم که چرا مارچوبه را مثل آنهاي ديگر تحريم نکرده ام. مثل مک دونالد و گپ و بانانا رپابليک و نايک و کي اف سي.
يک روز ديگر دانشجوها تو دانشگاه دادمي زنند دموکراسي و فردا شبش داستان واقعي دانشجويي راميشنوي که چون زيادي فکرکرده بود دموکراسيه همينجا در مملکت دموکراسي حسابي چوب مي خورد.چوبه فرقش را نمي شکافد.روانش را چرا.
بعد من مي روم مي نشينم تو سينما و با کانادايي ها که از فيلم مايکل مور خيلي خوششان مي آيد و وقتي مايکل مور ازشان مي پرسد شما درخانه اتان را قفل نميکنيد ميگويند نه واز خنده ريسه مي روند فيلم مي بينم.و با خودم ميگويم عجب روشنفکرهاي باحالي دارد آمريکا! و چقدر باحالند اين کانادايي ها که شش ماه است دارند تو سالن به اين بزرگي فيلم مستند نشان مي دهند براي تماشاگران تک و توک.
هميجور بگير برو جلو.يک خط درميان ياد بهبه و اهاه
مي افتم.
بيخود نيست بعضي ها آنارشيست مي شوند!