با اين دوست پسررسمي ام يک عادت مشترک داريم.بعضي شبهاي ديروقت خودمان را عمدا در خيابان ها گم وگور مي کنيم تا ببينيم از کجا سردر مي آوريم. هفته پيش از محله ايتاليايي ها سر در آورديم .يک کتابفروشي کشف کرديم ک قفسه کتابهاي نظريه ادبي و نقدش محشر بود .کتابهاي دست دوم ولي در واقع نو به نصف قيمت.مثل قحطي زده‌ها کتاب بازي کرديم تا محترمانه آمدند بيرونمان کردند مي خواستند تعطيل کنند .ما هم چپيديم توي مغازه مطبوعاتي روبرو .صاحب مغازه يک تصنيف خوبي گذاشته بود،گوش مي کرد. ازش پرسيدم اين چيست رفت يک مجله آورد که هر شماره همراهش يک سي دي منتشر مي کند.ظاهرا مجله معروفي هم هست.شماره سپتامبرش را خريديم .سي دي ترکيبي است از موسيقي گروههاي مختلف در نقاط مختلف جهان. لابه لاي ترانه ها‌ي اين ماه يک ترانه هم از هاله‌ست.يک خورده نامانوس است که آدم *باز هواي وطنم* رادرمايه هاي نعره هاي راک بشنود ولي بد هم نبود.
خلاصه شب عزيزي بود.دو سه تاکشف اساسي کرديم.چسبيد.قبلا از دوستاني که قبل از ماهمه اين کشفيات را کرده بودند بابت يک مقدار تازه به دوران رسيدگي معذرت مي خواهم.راستي کسي منتخب مقالات و گزيده رمان هاي امبرتو اکو را به ۱۸ دلار ناقابل کانادايي نمي خواهد؟يک کتاب توپي بود!حيف که من خيلي اکوخوان نيستم ولي براي اهلش خوب چيزي بود.

چرا نثر اين يادداشت مثل نسل سومي ها شد؟!

حاشیه بزنید