پدر تنبلي و سربه هوايي بسوزد!
حدود دو ماه پيش شايد هم بيشتر به اين فکر افتادم که با کنارهم گذاشتن مجموعه اي از اطلاعات درباره کتابهايي که تازگي ها از نويسندگان ايراني درغرب منتشر شده يک تصوير کلي بدهم از اينکه نويسندگان ايراني و خصوصا زنان شروع کردهاند به نوشتن درباره تجربههاي شخصياشان در کارو زندگي در ايران و از اين طريق تصوير اجتماعي تازهاي از ايرانيها به غرب ارائه ميدهند. بهانهام انتشار سه چهارکتابي بود که همگي به قلم زنان نوشته شده بود و خصوصا درآمريکا مورد استقبال واقع شده بود: پرسپوليس مرجان ساتراپي، لوليتاخواني درتهران آذرنفيسي، فارسي خندهداره! از بانويي که نامش به يادم نيست و چند کار ديگر.
خيلي فکر بکري نبود و به ذهن هرکسي ممکن بود برسد.در واقع يکي از آن کلک هاي قديمي ژورناليسي است که از تلفيق چند خبر مختلف که دريک نقطه وجه مشترک دارند يک مطلب جديد توليد مي شود.
خلاصه تا آمدم دست دست کنم و به خودم بجنبم خانم مارگارت آتوود ،نويسنده شهير کانادايي اين زحمت را کشيدند . هرچند که قطعا ديدگاه ايشان با بنده در اين مورد يکسان نخواهد بود به هرحال حق مطلب در مقاله ايشان در مجله تازه تاسيس والروس ادا شده است البته به رويکرد خواننده غربي.
موجب بسي ذوق زدگي است که يک نويسنده مشهور کله گنده به همان چيزي که تو فکر کردي ،فکر بکند.