هر هفته پيش از ظهر پنج شنبه يک نامه برقي از طرف سايت تورنتو برايم مي آيد که برنامههاي فرهنگي و تفريحي و قرتي بازي و روشنفکري(خودمانيش مي شود انتلکي)و ورزشي و … که در شهر اتفاق مي افتد را به ترتيب روز و محل و قيمت بليط و هزار تا مشخصات ديگر رديف ميکند و به عرض مي رساند که مبادا از يکيش غافل بمانيم.اين هفته جشنواره نويسندگان است و نمايش لباسهاي فتيش(به فارسي چي مي شود گفت اين لباسهاي سکسي شيطان صفتانه را؟)و شروع نمايش فيلم سيلويا براساس زندگي سيليويا پلات وچند فقره ديگر.
سهم من ؟ انشالله سخنراني آذرنفيسي در آگورا و مقداري معتنابهي هم ولتر!
هفته پيش از «آخرهفته» زياد سهم گرفتم.شام مفصل و ولگردي و يک جفت گوشواره فيروزنشان به ميمنت (کوفت و ميمنت!)گذر از مرز سي سالگي. قرار شد بالخره در اين دهه يک غلطي بکنم!
جمعهها معمولا بهرنگ از ايران زنگ ميزند براي او غروب دلگير عصر جمعه است و براي من شروع آخرهفته کذايي. جمعه را ميشود از لباس آقاهه که دارد ميرود سرکار و از روزهاي ديگر اسپرت تر است هم فهميد.
اين هفته يک خورده خوشم .يک چيزي پيدا کردم به نام کوئسيا که يک کتابخانه اينترنتي است با امکانات عظيم جستجو.وقتي مشترک بشوي (که اگر محقق باشي هزينه اش هم چندان نيست) به منابع عظيمي از اطلاعات روي کامپيوتر خانه ات دسترسي پيدا
مي کني.
و اينها تقريبا همه آن چيزهايي هستند که زندگي را با يک سال پيش در آن سوي آبها متفاوت ميسازند وگرنه آفتاب مورب پاييزي همان آفتاب است که بود و هميشه خدا اين وقت سال تو را به ياد هبوط جد بزرگوارت در تاريخ يک يک يک و غربت زمينياش ميانداخت. بيانصاف اين آفتاب پاييزي!
آّهان! يک چيزديگر هم هست که زندگي را باآن سوي آبهامتفاوت ميکند: وقتي فيلم پيترگرينوي را روي پرده سينما ببيني و تا يک هفته نتواني لب به گوشت بزني.