داستان «لکه‌ها»ي زويا پيرزاد را خوانده‌ايد؟
همکلاسي سوييسي مي گويد که نمي تواند توي خانه درس بخواند .مي گويد حواسش پرت مي شود به لکه‌هاي دستشويي و ماهيتابه روي اجاق.
من حواسم پرت مي شود به المنت هاي اجاق برقي که اگر تميز نباشند بوي سوختگي مي دهند و صداي آژيرخطر آتش نشاني را درمي آورند.واه که چقدر هم اين آژير بدصدا است. يکي دو هفته است برايم دل و دماغ آشپزي نگذاشته .از ترس اينکه صدايش درنيايد از آشپزي وحشت دارم.شرطي شده‌ام.
ولي آخرش بايد شال و کلاه کرد و ازکوچه پشتي گذشت و رفت آن سوي خيابان و در طبقه دوم کتابخانه يک گوشه دنج و ساکت يافت و نشست زبان‌درازي‌هاي متفکران قرن هژده را خواند.( چقدر احوال فرانسه قزن هژدهم شبيه امروز خودمان است.)و ويژه‌نامه اين ماه مگزين ليترر درباب موريس بلانشو و کتابهاي تازه منتشر شده اين ماه و راديو محبوب بي بي سي سه و سبزي تازه‌هاي توي يخچال و گردو خاک روي مونيتور و سريال دختران گليمور و لکه‌هاي روي سکوي آشپزخانه و سبد حراج اين هفته لابلاس را فراموش کرد.
حالا لکه‌ها به جهنم. فکر اينکه نويسنده در چه احوالي داستان «لکه‌ها» را نوشته آن گوشه ذهنم گير کرده و دارد به احوالات ولترگرايانه‌ام دهن‌کجي مي‌کند.تاريخ ادبيات را يک بار هم بايد به روايت زنان نوشت.احتمالا با تاريخ کشاورزي و آشپزي و بچه‌داري و باروري و چند فقره چيز ديگر در هم مي‌آميزد.

حاشیه بزنید