کتابخانه اسکات . دانشگاه يورک. تورنتو.کانادا. طبقه سوم.آخرين رديف ققسه هاي کتاب .من را مکاتبات يک نويسنده قرن هژدهمي کشانده به آنجا. همه ميزها پر هستند. به ناچار آخرين کنج قفسه ها را نشان مي کنم و بساطم را روي زمين پهن مي کنم. به فاصله سي متري من يک جفت دانشجوي دختر و پسر آن کنج ديگر را براي پهن کردن بساطشان انتخاب کردهاند. چيزي که توجه ام را جلب ميکند طرز قرار گرفتنشان است. کاملا روي زمين دراز کشيدهاند و تقريبا توي بغل يکديگر هستند. توي فرانسه ديده بودم که دانشجوها در حياط دانشگاه به مغازله ومعاشقه مشغول باشند ولي اينجا که ديگر اصلا همان راهم نديدم آن وقت يک دفعه توي کتابخانه .آنها تقريبا در پناه ديوارند و من که اين کنج نشستم گويا مزاحمشان هستم چون حضورم باعث مي شود که بيشتر پشت قفسه ها فرو بروند. من همچنان ميان سي و چهار جلد مکاتبات آن بابا دارم دنبال يک نامه ميگردم . صداي جفت آن طرفي به گوش ميرسد .فارسي حرف ميزنند!
من هنوز ميان مکاتبات سرگردانم. کتابخانه ساکت است و من بي آنکه لازم باشد فضولي کنم متوجه مي شوم که جفت قصد رفتن دارند. از جابلند ميشوند و لباسهاشان را مرتب ميکنند. دختر روسرياش را سرش ميکشد و مانتوي کوتاه سياهش را مرتب ميکند. دور ميشوند..