از پنجره هاي کاشانه کوچک ما يک خانه قديمي صدو پنجاه ساله پيداست. خانه گيبسون. اولين بيگانهاي که در اين منطقه بار سفرش را زمين گذاشت و خانهاي ساخت و باغ هاي سيب و مزارع کلم و ذرتش را راه انداخت. احتمالا اينجايي که الان ساختمان ما هست مزرعه کلم يا سيبستان بوده است. اين خانه را ميان اين همه ساختمان هاي سربه فلک کشيده که در دهه اخير سبز شده اند به همان شکل نگاه داشتهاند. با آجرهاي قرمز و دود کشي که هر وقت توي موزه نان مي پزند ازش دود بيرون ميآيد. آره . تبديلش کرده اند به يک موزه کوچک از روستاييان صد سال پيش . نان پختن و طرز تهيه شربت سيب گازدار را به بازديد کننده ها نشان مي دهند.
تماشاي اين خانه از پنجره به من آرامش مي دهد. احساس ميکنم به چيزي کهنه در اين سرزمين که هيچ چيز در تاريخ مکتوبش از دويست و پنچاه شصت سال آن طرف تر نمي رود وصل شدهام.درعين حال برايم يک خورده عجيب است. لابد ارواح صاحبان اين خانه يک جايي همين دور و برها با حيرت به آنچه بر سر مزرعه اشان آمده نگاه ميکنند. با خودشان ميگويند اين مو سياه ها و چشم بادامي ها در اين ساختمان هاي عظيم جثه توي مزرعه من چکار ميکنند؟ اصلا مزرعه ام کو؟ فقط يک ساختمان و چهارتا درخت ازش مانده. خانه گيبسون احتمالا تا چند سال ديگر پشت ساختماني که در محل فعلي پارکينگ ماشينها ساخته خواهد شد پنهان مي شود. اما از خانه مني که از شهر چيزهاي کهنه آمدهام همچنان پيداست و دود دودکشش آرامشي بهم مي دهد. آرامشي تو مايه هاي : « با ما و بي ما زندگي همچنان ادامه دارد»