اينانا از اينکه هنوز هم انگشت مي خورد دلخور است. وقتي فکر مي کند. وقتي هيجان زده است. وقتي ذهنش از قلمش جلو مي زند. وقتي به داستاني گوش مي دهد و در ذهن داستان خودش را مي بافد . وقتي دارد سعي مي کند از متني کشف رمز کند. وقتي دنبال کلمه اي مي گردد. وقتي عصباني است و دنبال کلماتي مي گردد که عصبانيتش را ختم به خير کند. در تمام اين لحظات انگشت مي خورد. اينانا اهل ناخن بلند کردن نيست. از بچگي يک دلمشمغولي ديگر داشته که با ناخن بلند جور درنمي آمده :پيانو. اينانا هيچ وقت نوازنده خوبي نشد ولي ناخن بلند کردن را هم ياد نگرفت. يک مدتي به سبک دهه بيست با ناخن کوتاه لاک مي زد بلکه توي رو دربايستي لاک مالي انگشت نخورد ولي افاقه نکرد. تنها دوره اي که يک مدتي از انگشت خوري غافل ماند زماني بود که دندانهايش براي ارتدنسي سيم پيچي شده بودند و به هم نمي رسيدند.
پريشب اينانابالخره کفري شد. به جهنم که مردم آدم را چپ چپ نگاه مي کنند. يک بسته چسب خريد و هر ده انگشتش را چسب کاري کرد. تا اطلاع ثانوي دست کم تا وقتي اين زخمها بهبود پيدا کنند يا اين ترفند هم بي اثر شود اينانا انگشت نمي خورد. حواستان باشد من نه ها! اينانا!

حاشیه بزنید