هميشه وقتي براي فراهم کردن مطلب تاليفي براي زنده‌رود دچار مشکل مي شديم و باز دست آخر دست به دامان مطلب ترجمه مي شديم از خودم مي پرسيدم چرا اينقدر تاليف کم است. حالا وقتي سرکلاس درس مي بينم که استاد قدم به قدم دستمان را مي گيرد و در موضوع پيش مي بردمان و مدل‌هاي پروردن ذهن و پيرنگ زدن مقاله را يادمان مي دهد تازه دوزاري ام مي افتد که خوب هيچ کس يادمان نداده بود چطوري بايد مقاله نوشت. يادم نمي آيد کلاسهاي انشا هيچ وقت دستورالعمل و کتاب درسي داشته بوده باشند. هيچ کس به ما ياد نداده بود ذهنمان را سامان بدهيم و حول يک محور مشخص بپرورانيم. از اين همه راهنما و دفترچه آموزش نوشتن و پرورش طرح مقاله و… خبري نبود. حالا چقدر آن عمل شاق تاليف به نظرم امکان پذير و شدني می‌آيد . دست کم از برج عاج ناممکني پايين آمده و فعلا تا اطلاع ثانوي پرکار و سخت اما امکان پذير است. خودش پيشرفتي است.
و خدامي داند که ما چقدر به نوشتن محتاجيم.هميشه فکر مي کنم که اگر ما يک رمان مثل جنگ و صلح از دوران صدر مشروطه داشتيم شايد تاريخمان را بعد از صد سال تکرار نمي کرديم. و وقتي هنوز بعد از پانزده سال که از جنگ مي گذرد اثري به قوت «وداع با اسلحه» يا «سيماي زني در ميان جمع» نداريم نگران مي شوم.
ذهن نظام مند سرخود به وجود نمي آيد. مي‌سازندش. آموزشش مي دهند. مي پرورندش. هرگز در زندگي‌ام تا اين حد حسرت يک آموزش منظم و منضبط را نخورده بودم! ما هرچه آموختيم از ره آزمون و خطا و بخت و اقبال و ماجراجويي بود. حالا به هرچه اشاره کنند يک چيزي ازش مي دانيم ولي نمي توانيم نشان بدهيم که بابا ماهم مي دانيم والا به خدا فکرمان خيلي هم جهان سومي نيست. حرف براي گفتن داريم. بلد نيستيم حرفمان را مکتوب کنيم و از نقطه‌اي به سلامت به نقطه ديگر برسانيم.

حاشیه بزنید