شمس و بهنود پريشب در اينجا، در تورنتو سخنراني داشتند. سخنراني که چه عرض کنم. شمس يک تصوير ساخت از اوضاع فعلي انتخابات مجلس هفتم و اينکه هر گروه سياسي چي فکر مي کند و چرا فکري که مي کند غلط يا درست. بهنود هم يک دو داستان گفت و چند فاکت داد. حرف به خصوصي که بگويم مال خودشان يا تحليل شخصي اشان باشد نداشتند. دست کم از اين بابت که هر دو اين اصل روزنامه نگاري را رعايت کردند بايد ممنون بود. گرچه گويا روزنامه نگاري سياسي مدلش اين است که تحليل و نظر در آن ارايه شود.شمس که ماشاله هميشه خدا مجسمه خوش بيني است و اين بار هم چنين بود. لب حرفش اين بود که به دولت و دستگاهي که وعده هاي بزرگ و تماميت خواهانه مي دهد نبايد دل بست و ديگر دوران وعده‌هاي کلان به سر آمده و بايد به دولتي دل بست و از نمايندگاني حمايت کرد که از جزء به کل مي روند و وعده هاي محدود مي دهند و غيره…
گروه هاي مخالف و خصوصا حزب کمونيست کارگري هم بودند و همچنان فريادهاي مرده باد و زنده باد مي دادند و البته کم هم فحاشي نکردند و نمي دانم بعد از سالها تبعيد و زيستن در ممالکت دموکراتيک چرا وسط حرف همديگر مي پريدند.فريادهاي عصبي اشان و لرزش دستهايشان هنگام فرياد زدن و به عبارتي پرخاش کردن نشان مي داد که انرژي سرکوب شده دروني اشان دارد به حال انفجار خارج مي شود. بيننده را در لحظه اول دچار حيرت مي کردند . يکيشان بود که رفت جلو و گفت آقايان شماخبر نداريد ايران به چپ چرخيده شما خبر نداريد. يکي هم چند شعار را عنوان کرد که ميگفت مردم در ايران اين شعارها را ميدهند که ظاهرا کسي نشنيده بود.
راستش دلم سوخت.حسين درخشان در اين مورد تحليل درستي دارد که من ديگر تکرارش نميکنم . فقط مي توانم بگويم که وقتي مي ايستي و نگاهشان مي کني در لحظه اول ميزان بي خبري اشان از اوضاع ايراني که سنگش رابه سينه مي زنند و نيز از جمود فکري که دچارش هستند آدم را به حيرت مي اندازد. بعد که بيشتر فکر ميکني مي بيني شايد تقصيري ندارند. زندان و شکنجه و فرار و تبعيد و احساس بازگشت ناپذيري ممکن است هرکس را به اين وضع دچار کند. خانمي که معتقد بود ايران به چپ چرخيده هنگام صحبت کردن به شدت مي لرزيد و کاملا واکنش هاي عصبي نشان مي داد. ما در طول اين سالها بارها شده که به خاطر تمام شدن جنگ خوشحال شديم. براي قبولي کنکور.براي رفتن ايران به جام جهاني جيغ زديم. براي خاتمي هوار کشيده ايم و بالخره در اين فواصل گاه تخليه شده‌ايم. اما اين نسل سوخته از همين هم محروم بوده است.مي شود از اين رو عصبيتش را فهميد ولي حيرتم از اين است که چرا وقتي ميکروفون به دست مي آورد باز هم عين يک ديکتاتورحرف مي زند و اين قدر بايد و نبايد مي کند. بهنود يک بخشي از صحبت هايش را در واقع رو به آنها گفت. که جوان هاي ايران راه صحبت کردن با حتي دشمنشان را هم ياد گرفته اند و اهل بايد و نبايد و تحکم نيستند. من آخر سالن ايستاده بودم و ديدم که متاسفانه اين هموطنان حتي طرف ديالوگ شدن راهم تاب نياوردند. به محض اينکه دادهايشان را زدند سالن را ترک کردند که چيز ديگري نشنوند. چيزي براي فخر فروشي اين نسل به آن نسل وجود ندارد. ولي انگار واقعيتي هست که نمي شود فراموشش کرد. انگار نسل هايي که بعد از ما مي آيند بهتر از ما تمرين مدارا و تحمل و همزيستي مي کنند،بي آنکه در چنان فضايي زندگي کرده باشند.

حاشیه بزنید