يک قصه‌ي يک کم خصوصي يک کم عمومي
وقتي به پشت سر نگاه مي‌کنم مي‌بينم که اين وقفه‌اي که در روند طبيعي روزنامه نگاري اتفاق افتاد چه محاسن و معايبي داشت .
همسن و سالهاي من نمي‌دانم نسل چندم روزنامه نگاري در ايران بودند و هستند . دوم خرداد يک جورهايي بسياري از ماها راکه سرمان به آخورهاي ديگر بند بود به اين عرصه کشاند. شايد اگر دوم خردادي نبود سينا مطلبي هنوز هم نقد فيلم مي نوشت. حسن محمودي داستان نويس مي‌ماند. احمد غلامي يکي دو تا رمان نوشته بود. محمد قوچاني يک سياستمدار يکپارچه مي شد و حسين آبک تا به حال دکتراي فلسفه‌اش را گرفته بود.
من هم احتمالا تا به حال يک خاکي تو سر خودم و ادبيات و ترجمه کرده بودم. در عوض خبرنگار دو آتشه اي چون ليلي فرهاد پور همين روزها رمانش را منتشر مي کند. امير حسين رسايل که ژورناليست به دنيا آمده نمي‌دانم کجاي مطبوعات خودش را قايم کرده و …
امروز گرچه يادآوري آن روزها برايم لذت بخش است و گرچه مي دانم که همه آن آدم ها هنوز هم خواب روزنامه محبوبشان را مي‌بينند ولي اين باعث نمي‌شود که اشتباهاتمان را از يادببرم.
داستان اين اشتباهات مفصل است و پرداختن دقيق و تخصصي به آن کار يک محقق و متخصص است .آنچه به زبان من مي آيد ماحصل تجربه است که فعلا فقط به يکي اش اشاره ميکنم.
يکي از بزرگترين اشتباهات اين بود که صفحه ادب و هنر روزنامه را با مدرسه هنرو ادبيات اشتباه گرفته بوديم. واقعا نمي‌دانم چه فکري مي کرديم يا مي‌کنيم که اصرار داريم نقدهاي دهن پرکن ادبي و مطالب سنگين فلسفي و دنباله دار را توي روزنامه چاپ کنيم. هيچ کجاي دنيا اين کاررا نمي‌کنند. ما حتي از پس نوشتن يک مرور کتاب ساده و دلپذير برنمي‌آمديم.واقعا چرا اصرار داشتيم جاي ماهنامه هاي ادبي را با تک صفحه لايي ادبيات پر کنيم. هرچه صفحات خبري هنري جذاب و موج آفرين بود و منجر به شکل گرفتن سرويس هاي متمايز اخبار ادب و هنر و کتاب شد درعوض صفحات لايي کسل کننده و سردرگم ازآب در مي آمد. نتيجه اين مي شد که هر کس چهار تا مقاله روزنامه اي خوانده بود فکر مي‌کرد سر تا ته پست مدرن و فرامتن و چند صدايي و خوانش ادبي رافهميده است. هرچه نگاه مي کنم مي‌بينم آن روش چقدر اشتباه بود که براي رساندن چندرغاز به دست آدم‌هايي که اصلا کار شريفشان چيز ديگري بود چه حقارتي به خودمان مي‌داديم.محقق ومترجم ادبي تبديل مي‌شد به يادداشت نويس روزنامه‌اي و منتقد کيلويي نويس مي‌شد حق التحرير بگير ثابت .
منکر ارزشهاي کار ژورناليستي نيستم. ولي ما اختلاط بدي از ژورناليسم و آکادميسم ادبي،فلسفي ساخته بوديم که اگر چه ديگر به غلظت سابق نيست ولي هنوز هم ردپايش در روزنامه هاي فعلي هست. نه. روزنامه جاي پرداختن به کلمات قلنبه سلنبه نيست.واقعا نيست. به خدا نيست.سربسته و جسته گريخته نوشتن درباره مفاهيم درشت و وسوسه کردن آنهاکه اولين بار از طريق روزنامه با اين مفاهيم آشنا مي شوند به گمانم يکي از بدترين خيانت هايي است که يک روزنامه نگار ادبي مي‌تواند به حرفه‌اش و به خواننده‌اش بکند. يک مقدارش شايد به اين خاطر بود که اکثر ژورناليست‌هاي همسن و سال من خاطره اي از نسل هاي ژورناليست قبل از خودشان نداشتند. آموزش اين حرفه را نديده بودند و اصرار داشتند که قديمي‌ترها را هيچ جوري تحويل نگيرند.چيزي اين ميان پاره و قطع شده بود و آن حافظه‌ي حرفه‌اي ما بود.ما عمداخودمان را به بهانه نوگرايي از تجربه نسل هاي قبل از خودمان محروم کرديم. به نظرم اشتباه بود.امروز محصولات متنوعي از درخت مطبوعات دوم خرداد زاييده شده که بعضي از ما خيال ميکنيم در تاريخ مطبوعات ايران بي‌سابقه است. اماگاهي فراموش مي کنيم که روزنامه آيندگان يا ويژه‌نامه‌هاي ادبي آن و يا نشريات ديگري را پيش از ما در آن سرزمين منتشر مي‌شده تورقي بکنيم. ناآگاهي از گذشته بزرگترين ضعف ما بود و مي‌بينم که هنوز هم اين ضعف گريبان بچه هايي راهم که فرداي تعطيلي فله اي مطبوعات دوم خردادي به اين قافله پيوستند ،گرفته است. نيتجه اين مي شود که به يوسف عليخاني در سفر بندرعباس مي گويند مافکر مي کرديم شما ۴۵ ساله باشيد و دوست ديگرم محسن فرجي اين را به حساب زود پير شدن نسل ما ميگذارد. به گمانم اين خطاي بزرگي است. ما پير نشده ايم. هنوز واقعا کاري نکرده ايم که پير شويم . حافظه‌امان رااز دست داده ايم که فکر ميکنيم پير شده‌ايم. وقتي نسل قبل از خودت را درست نشناسي فکر ميکني پيرترين آدم روي زميني. گمان نکنم اگر از مهدي يزداني خرم يا محسن آزرم بپرسند احساس پيري کند. قرار نيست چهار تا اسم را دوره کنيم و خيال کنيم که به آخر خط رسيده‌ايم. امان ازاين عنوان‌خواني و عادت تيترخواني ما. ما مدتهاست به خواندن تيترها بسنده کرده‌ايم. به بحرهيچ کدام شنا نکرده‌ايم. براي همين فکر مي کنيم پير شده‌ايم. ژورناليسم ايراني حرفه بيرحمي است. زودتر از موقع آدم را به آخر خط مي‌رساند. به مسئول صفحه گي ، به دبيرسرويسي. بعدش ديگر قله ديگري را نشانت نمي‌دهد. همانجا ولت مي کند تا به روزمرگي گرفتارشوي. فقط چند تا موجود باهوش را مي‌شناسم که از اين چرخه گريخته‌اند و هرازگاه خوني به رگ صفحه‌اشان داده اند. در حالي که ما هنوز اين همه کار داريم بکنيم.نه دوست من بيخود و بي جهت خودتو تحويل نگير. ما هنوز اول راهيم!

حاشیه بزنید