يک دوشنبه ديگر است. روز اول هفته. براي فرانسوي ها روز دوم هفته.براي ايران روز سوم. بايد سر ساعت نه وسي دقيقه بشينم و«پاکنها»ي رب گريه را بخوانم.قبلا ترجمه فارسياش را خواندهام. راستي از خوانندگان اين وبلاگ اگر کسي آقاي روبين را ميبيند سلام منو برساند.حالا بايد بشينم و تا شب تمامش کنم. به خواب هم نمي ديدم که براي درس خواندن مجبور باشم هر هفته يک رمان بخوانم. فقط اشکالش اين است که اين دفعه ديگر نميشود بولدوزر انداخت و متن راخورد بايد مکث کرد ،حاشيه زد، هراز گاهي يکي دو مرجع نظري را مرور کرد و يکي دو تا از آن مباحث را يک جوري به پروپاي متن پيچيد.قرار است اين ترم انواع تکنيکهاي خودبازنمايي را مرور کنيم. بازنمايي متن درمتن، بينامتن، نويسنده در متن، راوي درمتن، کمين در متن، متنهاي آينهوار،داستان خودسرشت و …و…
اگر ميخواهي آن بيست درصد نمره فعاليت سرکلاس را بگيري بهتر است ازميان فهرست کتابشناسي که هرجلسه استاد به دستت مي دهد دست کم يکي دو تايش را مرور کرده باشي. با اين احتساب تا ترم بيايد تمام شود دست کم پنچ شش عنوان رمان و داستان و ده دوازده عنوان کتاب و مقاله نظري خواندهاي. بد هم نيست.
قبلا دوبار تجربه يکپارچه خواني داشتم. يکي درباره مارکز که همه کارهايش را يکجا خواندم و ديگري دوراس. مجموعه اين کارها مجال داد که کل فضاي فکري و داستاني اين آدم ها دستم بيايد اما به قول اينجايي ها «نو کامنت». هيچ جزوه يا مقاله نظري نبود که اين تجربه يکپارچه خواني و نگاه آدم را به اين نويسنده تکميل کند. اين فرنگي ها يک سنت حسنه اي دارند و آن انتشار جزوههاي کوچکي تحت عنون پروفايل براي هر اثر ادبي است. يک جزوه کوچک پنجاه صفحه اي در فطع پالتويي که ترو تميز و جمعوجور اثر رابراي خواننده يک خورده جدي کالبدشکافي مي کند(نقد نه فقط کالبدشکافي).کاش ناشر مجموعه نسل قلم يا يک ناشر ديگر در ايران همت کند و يک چنين مجموعهاي را منتشر کند. واقعا کمک بزرگي به کساني است که مستعدند بدل به خواننده جدي ادبيات شوند و اين جزوههاي کوچک بهشان کمک ميکند که دست کم بفهمند چرا از خواندن يک داستان لذت ميبرند و آن ديگري را دوست ندارند.
آه اينانا! به خواب هم نمي ديدي که مجبورت کنند محبوبترين کتابهاي زندگي ات رااينجوري خطخطي کني،حاشيه بزني،دل رودهاش را بکشي بيرون و مثلهاش کني تا بفهمي نويسنده چه سم مهلکي به کاربرده براي فريبايي اين متن. احساس ميکنم جراح پزشک قانوني ام که بايد دل و روده مقتول زيبا را بشکافم که بفهمم قاتل چه بلايي سرش آورده است. اگر بخواهم قاتل هاي بعدي همان ترفند تکراري را به کار نگيرند مجبورم اين کار رابکنم. اما آن يکي ايناناميگويد دلت ميآيد با اين مقتول زيبا چنين کني؟ وايسا کنار و از ميان دود و مه در سکوت به زيبايي اين مخلوق-مقتول زيبا خيره شو!
اينانا از گذراندن اين دوره آموزشي جراحي متن لذت ميبرد ضمن اينکه هنوز نميداند چرا بايد براي لذت بردن از متن اين روش را در پيش بگيرد؟ نمي شود مثل گذشته به شهودش يا غريزهاش يا سليقهاش تکيه کند؟ نه ! گويا نمي شود.بايد آن خالق-قاتل را کمک کرد مخلوق-مقتول زيباتر و فريباتري فراهم کند وگرنه حوصله تو که مي خواهي در سکوت تماشا کني هم سر ميرود.