از خودم خنده‌ام گرفته‌است. هميشه فکر مي‌کردم که شوق و شور خانوادگي ما براي نوروز به خاطر مادرم است که به برگزاري آيين نوروز غيرت دارد. ديروز که با هم حرف مي‌زديم پرسيد لباس نو براي لحظه سال تحويل داريد؟ شايان گفت آن جوراب‌ سه دلاري‌ها که تازه خريدي را مي‌پوشم.
از خودم خنده‌ام گرفته که من که تا به حال هيچ ضرب الاجلي جز پنچ بعد از ظهر تحريريه و آخرين زمان ارسال خبر و مطلب رادر عمرم جدي نگرفته بودم حالا دارم به سرعت کاغذپاره هاي يک سال را سامان مي دهم و کارهاي ته مانده را تمام مي‌کنم. سبزه‌ام را جلوي وب کم گرفتم که مادربزرگم آن ور دنيا ببيند و مثل بچه‌ها براي چهارشنبه سوري ذوق دارم. عجيبه! من دارم چکار مي‌کنم؟ نقش مامانم را بازي مي‌کنم؟ يا به چيزي براي اثبات بودن چنگ انداخته‌ام؟ يا صاف و ساده دنبال بهانه‌هاي ساده خوشبختي مي‌گردم؟

حاشیه بزنید