هفته پيش با دوستي در تهران حرف ميزدم و اين دوست بسيار مشتاق بود از امکانات و شرايط و وضعيت دانشگاهها و اصولا دانشجو بودن در اين سر دنيا سردربياورد.گويا برايش جالب بود. من از امکانات تحقيق براي دانشجويان دوره فوق ليسانس در ايران خبر ندارم ممکن است بسياري از اينها مشابه باشد و چيز جالبي نباشد به هر حال.
دانشجويان فوق ليسانس مي توانند کتابها و ساير موجودي کتابخانه را به صورت دراز مدت يعني سه ماه برابر با طول ترم امانت بگيرند هر دانشجو مي تواند همزمان تا پنجاه عنوان کتاب يا هر موجودي ديگر از کتابخانه را به امانت بگيرد . سيستم امانت دهي بين کتابخانه اي که در بين دانشگاههاي شرق کانادا و بعضي از کتابخانههاي دانشگاههاي آمريکا برقرار است واقعا کار مي کند و خود من تا به حال از طريق اين سيستم دو عنوان کتاب از دانشگاههاي مونرال و اتاوا امانت گرفتهام. در ضمن دانشجويان فوق ليسانس دانشگاههاي انتاريو مي توانند در کتابخانه دانشگاه تورنتو هم مجاني عضو شوند فقط از منابع الکترونيک آن نمي توانند استفاده کنند. اصولا هر دانشجويي فقط مي تواند از منابع الکترونيک موجود در کتابخانه دانشگاه خودش به صورت آزاد استفاده کند و در ساير موارد بايد هزينه مختصري به ازا هر مقالهاي که دريافت ميکند بپردازد. اين منابع الکترونيک شامل مقالات و يا بعضا کتابهايي ميشوند که به صورت الکترونيک روي وبسايت کتابخانه آن دانشگاه قرار گرفتهاند و بايد گفت ميزان و گستردگي اشان در مورد بعضي از دانشگاهها واقعا رشک انگيز است.(البته اگر اهل تحقيق باشي وگرنه که هيچ.)همچنين استفاده از منابع الکترونيک شامل کساني که باپرداخت پول(۱۰۰تا ۱۵۰ دلار در سال)و تحت عنوان محقق آزاد عضو کتابخانه دانشگاه شدهاند نميشود.
استادها معمولا ظرف مدت زمان کوتاهي به اي-ميل ها و تلفن هاي دانشجويان پاسخ مي دهند.اصولا به اعتراف رييس گروه استادان ما که خودش بانويي فرانسوي است استادان در آمريکاي شمالي به طرز آشکاري در دسترس دانشجويان هستند که گويا از اين نظر تفاوت محسوسي با استادان و دانشگاههاي اروپايي دارد.البته طبيعي است که اين قاعده استثنا هم داشته باشد.صحت و سقمش گردن خود گوينده ولي براي خودمن اين تجربه که استاد اصرار عجيبي دارد کار دانشجو را هرچه که باشد حتما راه بيندازد اولش کمي عجيب بود.
من مدتهاست که از محيطهاي دانشجويي ايران فاصله گرفته ام. من پيش از دوم خرداد ودر دوران سياه سلطه دکتر رزمجو بر دانشگاه اصفهان دانشجو بودم. دانشکده ما که من اسمش را برج بابل گذاشته بودم ـ چون توي راهروهايش مي شد همزمان سه چهار زباني که در دانشکده تدريس مي شد به اضافه زبان هاي بومي مناطق مختلف ايران را شنيد باضافه که کنار ساختمانش يکي از معدود برج کبوترهاي بازمانده از قديم واقع شده بودـ درست بيخ گوش دبيرخانه بود و کتابخانه کوچک دانشکده زبان عشقي برنمي انگيخت ـ هر چند که من يکي از محبوب ترين لحظات زندگي ام را در همان کتابخانه خفقان گرفته گذراندم: لحظهاي که دانشجوي ترم شش بودم و کتاب پنجم از مجموعه در جستجوي زمان از دست رفته را دست گرفتم و سه صفحه اولش را يک نفس خواندم و فهميدم!ـ
استادهاي خوبي داشتيم به خصوص خواهران نازنين ميرعلايي و دکتر فتاح و دکتر بيضايي .اما مشکل اين بود که گروه زبان فرانسه لوکس محسوب مي شد به خصوص که استادانش رااکثرا زنان تشکيل مي دادند به اين جهت بيشتر تحت فشار بود.تحت فشار که تا مي شود درسهاي مربوط به ادبيات فرانسه هر چه بي رمق تر و بيروح تر تدريس شود و از حد تکليف فراتر نرود. شنيدهام که ديگر دانشگاه اصفهان آن فضا را ندارد و گويا گروه زبان فرانسه هم حال و رمقي گرفته است.
يک بار هم بايد از حال و هواي اين دانشکده فرانسه زبان بگويم.