غروب امروز که تمام شود درست يک سال است که من اينجام. يک سال از سفرم مي‌گذرد. مي پرسيد دلتنگم؟ راستش نه. يعني نمي‌دانم.‌آنچه در اين يک سال در من رسوب کرده چيزي است که هنوز کلمه‌اش را پيدا نکرده‌ام. اما قطعا از جنس غم انگيزي نيست. فقط مي توانم بگويم اولين مهاجران اولين سرزمين‌ها انسان‌هاي شجاعي بوده‌اند. از اينکه اينجا هستم پشيمان نيستم. مادرم اين جمله را زياد تکرار مي‌کند:« دنيا ديده بعض دنيا نديده است». اما آنچه که احساس مي‌کنم در من عوض شده اين است: يادم مي‌آيد سالها پيش وقتي بچه‌هاي فاميل که از بچگي توي آمريکا بزرگ شده بودند مي‌آمدند ايران و با گرم مي‌گرفتند و عليرغم تفاوت فاحش زندگي هامان با ما قاطي مي‌شدند و ما را به تعجب وا مي داشتند به اين فکر مي افتاديم که نگاه کن : يک جوري رفتار مي‌کند انگار همه دنيا خانه اشه. انگار همه دنيا مال خودش است. انگار همه جاي دنيا صاحب خانه است.
امروز مي فهمم چرا آن آدمها اينطور بودند و چرا همه جا احساس صاحب خانه بودن مي ‌کنند. آمريکاي شمالي چنين حسي به آدم مي‌دهد. اين سرزمين وسيع، سخي و ثروتمند است. حتي سختي‌هايش هم حل المسايل دارد. بستگي به خودت دارد. اگر بخواهي کليد جهان را به دستت مي دهد و اگر هم بخواهي زير يک لاک محکم بيخبري براي هميشه از همه جهان پنهانت مي‌کند.
حاصل اين يک سال يک تغيير بوده که براي خودم هم کاملا مشخص نيست. نارضايتي هنوزهم هست ولي راه و روش برخورد با آن تغيير کرده است. اين را به وضوح مي بينم و حس مي‌کنم.

حاشیه بزنید