براي شناسايي فصلها عجيب به شکل و شمايل آفتاب و زاويه تابش خورشيد وابسته‌ام. در اين مدت که اينجا بوده‌ام بيش از پيش دريافته‌ام که آفتاب چه حضور مسلطي در شکل‌گيري خاطره‌،ذائقه و برداشتم از محيط داشته‌ است . اگر کسي به مناطق حاره‌اي سفر کرده باشد مي تواند بفهمد که حضور مسلط درخت در مثلا رمان‌هاي مارکز از کجا مي‌آيد . از بس که در اين جور مناطق سبزي درخت‌هاي غول‌پيکر بر همه لحظه هاي زندگي سايه مي‌افکند بي آنکه ديده شود. حالا براي من بزرگ شده کوير همه چيز با زاويه تابش ‌آفتاب معني پيدا مي‌کند و من اين را نمي‌دانستم. سايه اينجا تقدسي ندارد. سايه در تورنتو يعني پناهگاه باد سرد.
شايد در عوض براي يک کانادايي گذر فصل و حضور طبيعت را بشود با برف معنا کرد. ديشب تلويزيون جايي در کالگري ،آن وسط وسط‌هاي کانادا را نشان مي ‌داد که به گرم‌شدن هوا و آب‌شدن يخ‌ها ، خانه‌ها در معرض خطر سيل قرار دارند. تخته‌هاي بزرگ يخ (به اندازه يک کانتينر) توي حياط پشتي خانه‌ها و کناره‌ي رودخانه‌ها جا مانده‌اند. براي يک کانادايي آمدن بهار اينطور معنا مي‌شود: وقتي تخته‌سنگ بزرگي از يخ‌وبرف از بقيه جدا مي‌افتد و توي حياط خانه‌ات جا مي‌ماند. وقتي که قايق ماهيگيري‌ات را بعد از پنچ ماه از زيربرف‌هاي تازه آب شده ديدار مي‌کني.
براي من بهار امروز صبح زود رويت شد. خانه من روبه شرق است.صبح زود خورشيد با زاويه تابشي متفاوت تا کنج اتاق آمد و الان که دم ظهر است جايي نزديک به فرق آسمان دور از افق انگارکه لخت‌وپتي پريده باشد وسط آسمان در حال خودنمايي است.
بعد از چهار پنچ ماه اولين روز است که گمان مي‌کنم اگر نيم ساعتي زيرآفتاب بايستي اتفاقي از نوع گرم شدن استخوان‌ها ممکن است رخ بدهد!
معهذا درختها هنوز خوابند و هوا هنوز صفر درجه و با باد منهاي ده درجه است اما خورشيد خانم امروز وه که چه دلبرانه سير آفاق مي‌کند!

حاشیه بزنید