مامان نرگسم از آن آدمهايي بود که قريحه سرشار آشپزي دارند. زني از جنس طعم و مزه و بو. آشتي با سبزي و نمک و فلفل و زردچوبه. سالهاي کودکي و جواني‌اش را از زندگي جفا بسيار ديده بود. اما گمانم عشقش به آفرينش خوراک خوب و حضور هميشگي‌اش براي زيربال ديگران را گرفتن در وقت بحران‌ها در همه اين سالها نگه‌اش داشته بود.
خيال داشتم اين سفر که مي‌روم ايران يکي از اختصاصي‌ترين خوراک‌هايش راکه ويژه دستپخت خودش بود ياد بگيرم:شامي لپه. نمي‌دانم با اين مخلوط لپه و گوشت و مخلفات چه مي‌کرد که چنان پوک و لطيف و لذيذ از آب در مي‌آمد. آخرين بار که گفتم اين طرف‌ها تلخون و مرزه يافت نمي‌شود يک بسته‌اش را برايم فرستاد هنوز برچسب بسته با دست خط خودش توي شيشه تلخون‌خشک‌ها هست. کوفته شويد باقالا که بدون تلخون نمي‌شود.
گاهي وقتها فکر مي‌کردم اگر او دخترجواني بود به دوره ما حتما از فعالان حفظ محيط زيست مي‌شد. برنامه‌ها و دستورهاي بهداشتي راديو و تلويزيون را با دقت دنبال مي‌کرد. تک تک ويتامين‌ها را مي‌شناخت که هر کدام در کدام ميوه و سبزي است بچه که بوديم به زور شيرموز مي‌چپاند در حلقمان. نوبت ماهور که شد با ليوان آب هويج دنبالش مي‌افتاد تا نوه‌جان بدون ويتامين آ نماند.
وقتي کارخانه بازيافت زرين شهر اصفهان فعال شد نظارت دقيق مي‌‌کرد که ما تفکيک زباله‌ها را رعايت کنيم. تا قبل از اينکه بيماري‌سخت حال‌وحوصله ‌را ازش بگيرد هنوز روي غذاها آزمايش مي‌کرد و سعي مي‌کرد ازغذاهاي قديمي ترکيبات تازه بسازد. وقتي مريض شد و اشتهايش را از دست داد به خودم گفتم تمام شد اين زن هرگز بي‌اشتها نمي‌شد. يکسال بعد وقتي از بستر بيماري برخاست و از بيمارستان به خانه آمد در اولين شب حضورش درخانه از من پلو با تخم‌مرغ نيمرو خواست. از حيرت و شادي داشتم بال در مي‌آوردم دردلم گفتم نجات يافت .
گريزي نيست. بايد شامي‌لپه و کوفته شويدباقالا و آش جو و آش ‌انار را ياد بگيرم . مامان نرگسم را نمي‌توانم جز با اين تعبير به ياد بياورم: اشتهاي شورانگيز زندگي!

حاشیه بزنید