کسی می‌رود و کسی می‌آید.
مادربزرگم رفت. من خاله شده‌ام.
مامان نرگسم آرام گرفت. خواهری‌ام لوبیایی در زهدان دارد.
من گیجم. هیچ کدامش را به‌هنگام به من نگفتند. امروز کسی آمد و روی پیامگیر یاهو یک جمله نوشت :؛تسلیت می‌گویم. از چهار بعد ازظهر که این جمله رسید تا دوازده شب که در ایران صبح شود و بتوانم به کسی زنگ بزنم جان کندم.
کاش پیش مادرم بودم.به همین سادگی مرا کنار گذاشتند. ملاحظه فاصله را کردند. از قبیله دور افتاده‌ام و دیگر حتی نمی‌دانم زود جنبیدن و رفتنم آیا به کاری خواهد آمد؟
فاصله. فاصله. فاصله.
زندگی منتظر نمی‌ماند تا تو روایت خودت را از او بسازی. زندگی همیشه روایتی نابهنگام در چنته دارد.

حاشیه بزنید