ميخواهي بگويي کم مينويسم.ها؟
ميگويند همه آنها که بار اول ميروند ايران( بگويم چي؟وطن ؟ خانه؟) و برميگردند اينطور ميشوند. نه نوستالژيک شدم. نه دلتنگ. فقط گيج بودم هفته اول را .يک جوري است. زمان متوقف ميشود. مکانها با هم قاطي ميشوند.صبح که بيدار ميشوي نميداني کجايي. اگرکار نکني اين وضعيت تشديدهم ميشود. در تمام هفته گذشته شبها يک تصوير مشخص با سماجت به ذهنم هجوم آورده بود. نور لامپهاي مهتابي که در عروسيهاي فاميلهاي سنتي مادربزرگ اصفهانيام به ديوارحياطهاي چادرزده نصب کردهاند و بازتابش روي چادرهاي مشکي و چادرهاي از جنس وال سوييسي زنها ميافتاد و من که کودک پنج شش سالهاي بودم و با دلهره ميان همهمه زنان نگران گم کردن مادرم بودم.اين تصوير هرازگاهي ميآيد و ميرود. در مقاطع مختلف زماني و در تمام طول سالهايي که پشت سرگذاشتهام. عروسي جايي در کوچه پسکوچههاي پشت بازار اصفهان است. بعدها وقتي از اين تصوير براي مادربزرگ اصفهاني گفتم، گفت پشت بازار نبوده،محلهنو بوده.
ميان اين همه فکر که درباره آينده و تکليفم با ياد مادربزرگ تازهدرگذشته و مامان سوگوار و برنامههاي زندگي مشترکم و هزارتا سوداي ديگردارم نميدانم اين تصوير با اين سماجت از کجاظاهرميشود. روانکاوان حتما توجيهي برايش دارند که نميخوام بهش گوش بدهم. غرابت تصويرم را خدشهدار ميکند.
و بعد؟
اين هفته داشتم کانادا را تماشا ميکردم که داشت راي ميداد. روز يکشنبه مردم در رژه افتخار همجنسگرايان براي محافظهکاران کانادايي هو کشيدند و دوشنبه اول به ليبرالها و بعد محافظهکارها و کمي هم به نودموکراتها راي دادند.
اين روزها فقط ژرژپرک ميخوانم. همان يک فقره که از او به فارسي ترجمه شده عجب چيرخوبي است. ايشالله بقيهاش راهم بانوي جواني که ميدانم اين روزها گرفتارش است يا کس ديگري ترجمه کند خيرش به خواننده فارسي زبان هم برسد.(هرچند که از آن بدقلقهاي ترجمهناپذير است اين جناب پرک).
و ديگر همين. واهشت؟!