درست در آخرين روز اقامت در اصفهان و اين خانه عزيز_آه از اين خانه عزيز!_ رايانه خان داداش راست و ريس شد . گفتني ها بسيار است . باشد وقتي رسوب كرد و از آه و ناله تهي شد . همين قدر بدان كه دستها را بالا بردم و تسليم شدم: مي پذيرم كه مهاجرم و مي‌پذيرم كه مهاجر يعني جان‌شقه‌شده !
وه كه كندن چه سخت است و ناگزير!
همه آنها كه پيام گذاشتند و انتظار تماس داشتند و جوابي نگرفتند ببخشند. گم شده‌ام!

حاشیه بزنید