کاش مردهها هم گاه مثل مهاجرها از سفر برميگشتند،يک سري ميزدند. شديدا دوست دارم باور کنم راه دوري نرفتهاند. جايي همين دوروبرها هستند.حالا اگر مثلا باورکنيم که هستند خيلي از مدرنيته دور افتادهايم؟
البته خوب يک وقتهايي واقعا نيستند ديگر! خودت را بکشي هم نه صدايي ميشنوي نه چيزي هست که در آغوش بگيري.نه چشمي که در چشم شوي. نه حضوري که وقتي خانه نيستي به بودنش دلگرم شوي.وقتي برنج خيس ميکني ديگر برايشان پيمانه نميگيري. برايش سوغاتي نميخري.
با اين حال شديدا دلم ميخواهد باور کنم هستند.سعي ميکنم طبق قوانين فيزيک و شيمي و زيستشناسي اين کار را بکنم. نمي دانم. اينها هنوز هيچ کدام جواب نمي دهند.
اين است که آدمها توي عکسها و فيلمها منجمد ميشوند. بقيهاش را خودت ميسازي.از خاطره. از ذهن. به اندازه برشي از لحظه که صدايش را در ذهنت بازسازي ميکني زنده ميشود.برميگردد. هست.
براي همين است که اينقدر از فراموشي ميترسم؟