«پيش ازِغروب» را ديدم. دو سه هفته پيش هم «آفتاب ابدي ذهن پاک» را. هيچ کدامشان يک جورهايي فيلم سينمايي نيستند.يکي يک دانه قصهاند. يک زن و يک مرد و يک گذشته عاشقانه.در يکي زن و مرد آن گذشته رادر مهلت کوتاه مانده تا غروب با قدم زدن در خيابانهاي عاشقپيشهترين شهر دنيا مرور ميکنند. در ديگري در طول يک شب تحت معالجه قرار ميگيرند و سعي ميکنند يکي يکي فايلهاي مربوط به آن گذشته را ازذهن پاک کنند. در «آفتاب درخشان» جيم کري يک نقش کاملا جدي باز ميکند و کيت وينسلت با موهاي سرخ ظاهر ميشود. وقتي کيت خانم موهاشو سرخ ميکند آدم خوشش ميآيد.زن و مرد پيش از غروب هم انگار خودشانند.بازي نميکنند.يعني راستش از خودمانند. و چون ما هميشه خودمان از قصه خودمان خيلي خوشمان ميآيد از اين قصههاي مصورشده هم خوشمان آمد.