کوچهخيابانهايي هست که براي هميشه در قلب آدمي جاخوش ميکنند. از هرشهري که گذرکني کوچهاي به يادگار با تو خواهد ماند.
از مونرال( ياآنجور که انگليسي زبانها ميگويند مونترال) خيابان سن لوران و کوچه دولوت را با خود خواهم برد.محله پرتقاليهاي ديروز سرشکسته که تا يکي دوساعت پيشش کرکري ميخوانند و براي همسايههاي يونانياشان در همان کوچه هو ميکشيدند. تماشاي بازي فوتبال ميان جمعيت سبزوسرخپوشهاي دلنگران و بعد غمگين. محلهاي که بعد ازپايان بازي ناگهان به طرز عجيبي ساکت است.
جهانشهرها يک همچين وقتهايي هويت خاص خودشان را به نمايش ميگذارند.وقتي دو خانه ديوار به ديوار پرچم دو کشور رقيب را از پنجره آويزان ميکنند. وقتي هر روز خياباني و محلهاي بهانهاي براي شادي دارد. يکروز مسابقه هاکي است و شهر آبي ميشود روز ديگر فوتبال است و يک محله ديگر آبي مي شود و محله ديگرسرخو سبز.
و يک فضولهايي هم اين وسط پيدا ميشوند که پس از کشف يک سفرهخانه ارزان قيمت يهودي در خيابان سنلوران که جماعت براي خوراک گوشت دودياش سرودست ميشکنند و آدم را ياد بريانيهاي چرب و چيلي و کثيف و کاشي سفيد بازار اصفهان يا چلوکبابيهاي بازار تهران مياندازدو شکمچراني در آنجا، خودشان را به زور در يک کافهي پرتقالي در کوچه دولوت جا ميکنند تا نهفقط بازي فوتبال که شورو غوغاي هواداران پرتقالي را ببينند.پرتقاليها اول بازي با تيمشان همراهي ميکنند و از سرميزهاشان بلند ميشوند و سرود ملي ميخوانند. فضولهاي مربوطه هم ميخواهند به احترام آنها بلند شوند اما صندليها به همديگر گير کردهاند و راهوروز نيست.آخر بازي يکي از فضولها دستي برشانه صاحب کافه که صورتش همرنگ پيراهن سرخش شده ميزند و با دلداري ميگويد: دفعه ديگر!
بعدش فضولها بيرون که ميآيند با کمال پررويي براي همه پيادهها و سوارههاي حامل پرچم يونان دست تکان ميدهند و بوق ميزنند و درهمان حال شهر را ترک ميکنند.
کوچهخيابانهايي هستند که براي هميشه با تو ميمانند و در تو ميزيند.خيابان سن لوران و کوچه دولوت مونرال باشد يا خيابان خاقاني و کوچه سنگتراشهاي اصفهان يا کوچه کامرشيال بنگلور ياکوچههاي پشت ميدان باستيل پاريس ياحتي کوچهاي در تهران.به قول فروغ کوچهاي که قلب من آن را دزديدهاست گيرم نه از خاطرات کودکي که از زندگي.حتي اگر درست روبروي آن سفرهخانه شلوغيهودي در خيابان زندگي يک کارگاه سنگقبرتراشي جاگرفته باشد.