تابحال شده از يک آدم خوش سليقه در نثر فارسي نامه‌اي دريافت کنيد؟ مثلا از يک استاد ادبيات فارسي که متخصص شاهنامه است و يا يک مترجم معتبر که نثر خوش‌آهنگي دارد و آدم‌هايي از اين قبيل؟
آنوقت شده که بخواهيد جواب نامه‌اشان را بدهيد و سرگيجه بگيريد که مبادا دستور جمله غلط باشد و کلمات و جملات به ميزان کافي خوشتراش و خوش‌آهنگ نباشند؟ مي‌دانيد چه چالش بزرگي‌است نامه نوشتن به اينجور آدم‌ها؟
من هميشه اين وسواس راوقتي با دوستان و استادان فرانسوي زبان نامه‌نگاري مي‌کنم دارم ولي هرگز تصورش را هم نمي‌کردم که درباره نوشتن به زبان مادري‌ام هم دچار اين سرگيجه بشوم. هميشه خودم را مالک و صاحب مطلق اين زبان مي‌دانسته‌ام و مطمئن بوده‌ام که با پيوندي که با سرچشمه‌هاي زلال اين زبان دارم هرگز درنخواهم ماند.
ولي حالا اين درماندگي آمده‌است. وقتي از يک استاد شاهنامه‌پژوه يک نامه مي‌رسد ناگهان درمي‌يابم که خيلي وقت است يک نثر پاکيزه فارسي نخوانده‌ام. خيلي وقت است در جمع فارسي زباني که به طنازي از امکانات شفاهي اين زبان استفاده مي‌کند حضور نداشته‌ام. خيلي وقت است که به دايره لغات فارسي‌ام چيزي افزوده نشده‌است.
البته يک مقداري از اين وسواس و درماندگي ناشي از زيربناي سست آموزشي است . دستورهيچ زباني را آنجور که بايد در ذهن نهادينه شود نياموخته‌ام شايد به جز انگليسي آن هم به خاطر معلم نازنيني که در طول دو سه سال هسته‌اش را جايي در آن اعماق ذهنم کاشت. تازه وقتي هم که آمدم اينجا فهميدم اي بابا! آن انگليسي که ما آموختيم گويا زيادي آکسفوردي است و درميان اين بيسوادي عمومي آمريکاي شمالي و سرعت زياد تولد و تغيير واژه‌ها کاربردي ندارد.
القصه، فرقي نمي‌کند.اين حسرت را بايد کاريش کرد . يک زماني پدرم چقدر سعي داشت مارا به خواندن گلستان و بوستان و شاهنامه وادارد. خواسته‌اش منطقي بود ولي دربرابر جذابيت رمانهاي فرنگي چارلزديکنز و تولستوي و بالزاک و مارک تواين از طرفي و مايکل جکسون و مادونا از طرف ديگر بيرنگ بود.
از پنج شش سال پيش مي‌دانستم که بايد با گذشته خود ارتباط برقرار کرد. که حتي اگر مي‌خواهي ساختارشکن باشي بايد اول ساختار را بشناسي. که‌اگر مي خواهي به دستورزبان بتازي و طرحي‌نو دراندازي اول بايد مرزهاو توانايي‌هايش را بشناسي ـمگر غير از اين است که بعضي همسن و سالهايمان به دستورزبان به چشم دشمن خوني‌اشان نگاه مي‌کنند؟ـ اما هميشه با خوشخيالي برخاسته از تنبلي فکر مي‌کردم من به اين چشمه پيوسته‌ام و هرزمان که بخواهم مي‌توانم ازش برداشت کنم.دورو برم هميشه پراز کتاب‌هاي تازه بود.زبان تلويزيون چالش برانگيز بود.زبان سبزي‌فروش سرکوچه هميشه درکار خلق بود.
اکنون راه همه اين چشمه‌ها برروي من بسته‌است.زبان من جز وقتي که بخواهد معادلي براي کلمات فرنگي پيدا کند درگير خلق و بسط نمي شود.تازه دراين درگيري هميشه هم پيروز نيست.مي‌داني جايي کلمه‌اي هست ولي نمي‌داني کجا.
اين است که وقتي فاميل‌هاي فرنگ نشينتان مي‌آيند ايران و کيلوکيلو مثنوي و حافظ مي‌برند زياد تعجب نکنيد.کتابخوان نشده‌اند. يادشان افتاده است که به اندازه کافي از سرچشمه آب برنداشته‌اند.

حاشیه بزنید