احتمالا آخرين ولگردي تابستاني را هم با يک تجربه تازه پشت سرگذاشتيم: کنو سواري.
اولش برسر هدايت قايق مقداري با آقاي همسر کلکل کرديم(طبيعتا وقتي هردو نفر ادعاي رياست دارند اين کلکل قدري طولاني خواهد بود)آخر قرار شد چون من جلو نشستم فقط پاروي سرعت بزنم و آقاي همسر در انتهاي قايق سکانداري کند. تجربه دلپذيري است که احتمالا در ايران فقط نصيب ساکنان مرداب انزلي و خورهاي خليجفارس ميشود.همشهريهاي هم من هم اگر اهلش باشند ميتوانند چنين قايق سبک و خوشقوارهاي را روي سقف ماشين استيشن ببندند و تا درياچه چادگان پشت سد زايندهرود ببرند.
درياچههاي شمال انتاريو از همه غوغاهاي جهان دور است واز اندوه رفتن عزيزان و حذف طرح عدالت جنسيتي در مجلس هفتم و بسته شدن وبسايتها و فيلترينگ و اعدام دختر شانزده ساله شمالي و… چيزي نميداند.آدم ميتواند اندوهش را با آب آرام درياچه و کاجهاي سوزني سر ازصخره برون آورده قسمت کند .به صداي آرام آب گوش کند و هي در درونش بگويد جاي فلاني خالي ،جاي بهماني خالي اگر بابا را بياريم اينجا حسابي پارو ميزند بعد شب از درد کتف خوابش نميبرد،اگر مامان باشد کله صبح ميرود راه ميرود سر راهش احتمالا يک چيز عجيب مثلا يک نانوايي يا يک پيرزن که کرهدوغي ميفروشد کشف ميکند و شب که به کنار چادر برميگردي و بلد نيستي چطوري جوجه کبابها را مغزپخت کني ياد عموي تازه درگذشته ميافتي که اگر بود به نحو احسن اينکاررا انجام مي داد و ته دلت از اينکه هنوز کساني هستند که اين فوت و فن را بلدند قرص ميشود و به خودت قول ميدهي که سفر بعدي حتما اين کاررا ازشان ياد ميگيري.
بعد شب که ميروي تو چادر بخوابي يادت ميافتد که نه! مامان را نميشود آورد توي چادر بخوابد.سقف چادرکوتاه است .زيرمان هم تشک بادي است .توي کيسه خواب هم نميتوانيم تکان زيادي بخوريم و مامان از همه اينها فراري است.
و ميان اين همه تجربه تازهي چادرزني و کيسهخواب و پماد ضدپشه و کنوسواري و پاروزني و قايقراني يک چيز است که آنقدر آشناست و آنقدر آشناست و آنقدر آشناست که مجالت ميدهد لحظهاي از اندوه فاصلهها رها شوي:نشستن کنار آتش وخيرهشدن به شعله سوزان و گوش سپردن به سکوت شب که گاه با جيرجير جيرجيرکي يا وزوز پشهاي ياگفتارشهرزادقصهگويي خش برميدارد.
اين صحنه را از وقتي بچه بودهاي ميشناسي، از شبهاي بادگير چادگان تا سرماي نوروز لردگان و رودخانهخرسان و کوههاي بختياري و هرگوشه ديگري از آن خاک که سفر کردي و نخست آتشي برافروختي و هرگز ندانستي افسون اين کندهي به شعله نشسته در سکوت شب ازکجاست.