زبانم بند آمده بود. ديگر روضهاي بلد نيستم که بخوانم. عمو سراج رفت. رفتني بيشتر شبيه خودکشي. رانندگي نيمه شب با سرعت بالا با يکي از آن پژوهاي نقلي مد روز.
دارم مينويسم بلکه باور کنم که رفته است. جز صداي درهم شکسته بابا نشانه ديگري از رفتنش ندارم. چشمانم را بستم و تصويري را که مامان از ختم روايت ميکرد در ذهن بازسازي کردم. اينجا که هستم نشاني از مرگ نيست. آنجا ميدانم که در خانه بيشهحبيب چارتاق باز است آدمها ميآيند و ميروند. صندليها را دورتادور چيدهاند. ميزها را با روبان و شمع سياه و گلايل سفيد آراستهاند. دم به دقيقه تلفن ميکنند . از آمريکا،از کانادا،از فرانسه،از آلمان و از نميدانم کجاي ديگر جهان.هنوز تا سکوت چند روزي مانده.انگار آمدهاند آش پشت پا بپزند. بعد سکوت است و آپارتمان خالي و مادر داغدار و خواهر و برادرهايي که ناگهان جايي در کنار، حفره بزرگي ميبينند.
مرگ نزديکان دوجور بر آدم تاثير ميگذارد. يک جورش وقتي است که زندگي آن آدم را مرور ميکني. زندگي عمو سراج شايد از ديد همه سراسر تراژدي بود. همزمان با دنيا آمدن من يک کليهاش را در سرماي سنندج که محل خدمت سربازي اش بود از دست داد. بعد از آن با تک کليهاي که به شدت سنگساز بود زندگي کرد.بارها زير تيغ جراحي رفت. بار آخر ۹۳ تا سنگ از کليهاش در آوردند. بيماري تندخويش کرده بود يا شايد تندخويي را دامن ميزد. مهربان بود ولي مهربانياش را به شيوههاي خشني نشان ميداد. به بهانه بيماري هرگز ازدواج نکرد.بزرگترين سرگرمياش دعوت کردن آدمها به آپارتمان کوچکش براي صرف جوجهکباب دست پخت خودش بود.آّه! حالا که نيست کي ديگر حوصله دارد تا درچه دنبال نان سنگک اعلا برود؟!حالا ديگر دوستان با چه کسي برسر زن گرفتنونگرفتن چکوچانه ميزنند و شوخي ميکنند؟
اما يک جور ديگرش حفرهايست که در زندگي اطرافيان بهوجود ميآيد. در اين سه ماه گذشته دو تا از قديميترين آدمهاي زندگيام رفتهاند.آدمهايي که به قول اين فرنگيها باهاشان هيستوري داري.مثلا فارسياش ميشود: تاريخي را با آنها از سر گذراندهاي.وقتي چنين رفتنهايي با چنين ضرباهنگ سريعي رخ ميدهد به نظرت ميآيد که زندگيات به سرعت دارد از تاريخ تهي ميشود و به دم و لحظه ميپيوندد. فرصتها ناگهان آب ميروند و مثل سايههاي دم غروب کوتاه ميشوند.وارد فصلي از زندگي ميشوي که به اين نتيجه ميرسي که بايد به جاي تاريخ رفته تاريخ جديد توليد کرد.بعضيها بچهدار ميشوند. بعضي کتاب مينويسند يا فيلم ميسازند يا نقاشي ميکشند يا موسيقي ميسازند. بعضي نرمافزار تازهاي ميسازند و بعضي ديگر ميروند دنبال اينکه براي آن نرمافزار بازار تازهاي پيدا کنند.همه اينها براي لجبازي با حقيقتيست که گاه با ضرباهنگ تندي خودش را گوشزد ميکند. انگار که با زبان درازي بهش بگويي:«حالا که تو هستي من هم اينجوري هستم.من تند تند زندگي ميکنم چون تو تند تند داري ميآيي و از آن دور که ميآيي هي يک نيشتري به پهلوي آدم ميزني! يه يه يه يه !»
اماخودت هم ميداني که عليرغم دهن کجي، فرارسيدن آن حقيقت را باور داري و در درونت نيروها در تضادند:آن که همچنان دهن کجي ميکند و آن که سرفرود ميآورد و حتي نميپرسد جرا؟