اول: با دوستي در تهران حرف زدم.دوستي که کاري جز نوشتن بلد نيست و از اين راه نان مي‌خورد. نگران بود و دلتنگ. نمي‌دانستم در قفس تنگ پنجره ياهو چي بهش بگويم. فقط گفتم آدم بچه‌دار نبايد نااميد باشد.فقط گفت:باشه. آخر جمله‌اش نقطه گذاشت. علامت تعجب نگذاشت. نمي‌دانم از ته دلش گفت يا فقط گفت که گفته باشد. دل‌نگرانش شدم. براي آنها که هنوز مانده‌اند و مي‌نويسند روزهاي خيلي سختي است. خيلي سخت. و اميد چه اختراع عجيبي است!

دوم:اندر احوال فرهنگي اين شهر يکي اينکه بعد از جشنواره فيلم تورنتو، همه جا صحبت از فيلم يک کارگردان برزيلي(يا آرژانتيني؟)درباره چه‌گواراست. روزنوشته‌هاي موتورسوار فيلمي است درباره جواني که راه مي‌افتد تا درباره چه‌گوارا بشنود. اين فيلم اين هفته درتورنتو اکران مي‌شود. بعد از تي‌شرت‌هاي پرفروش نقش چهره چه‌گوارا گويا حالا نوبت سينما است که از اسطوره عصيان قرن‌بيستم بهره‌اي ببرد.
ديگر اينکه آتوم‌آگويان همراه با شريکش حسين امرشي و يک معمار ايراني به نام سيامک حريري يک سينما‌بار در خيابان کويين وست تاسيس کرده که بعد از اين فيلم‌هاي با مخاطب خاص را درآن نمايش. اين محل گويا فقط سينما نيست بلکه يک جور پاتوق هم هست و حتي در آن فيلمهاي نصف‌نيمه که قرار است تدوين و تکميل بشود را هم نمايش مي‌دهند و درباره‌اش حرف مي‌زنند. اين شهر واقعا چنين چيزي را کم داشت. ( يک سال است مي‌خواهم درباره خيابان کويين وست يک چيزي بنويسم،موادش جور نمي‌شود!)
امسال پاييز هم يک کار تازه از آليس مونرو منتشر شده به نام«گريز»(ترجمه نام از خودم!) . آليس مونرو بعد از مارگارت اتوود مشهورترين نويسنده زنده کاناداست که کانادايي‌ها خيلي بهش مي‌نازند. ازش چند داستان به فارسي ترجمه شده است.
کتاب «بزرگسالي» ريچارد رايت هم در مجله‌هاي مرور کتاب برسرزبانهاست.
يک نويسنده ديگر هم هست به نام اندرسن که راندوم هاوس کاناداازش يک رمان هزارو اندي صفحه‌اي منتشر کرده و اسباب تعجب همه شده است(تعجب از اين جهت که اين اولين کتاب اين نويسنده است که توسط يک ناشر مشهور چاپ مي‌شود و اينکه ناشري حاضر بشود درمورد يک نويسنده امتحان پس نداده چنين سرمايه‌گذاري سنگيني بکند کمي عجيب است!). کتاب نه تنها مثل رمان‌هاي قرن هفده قطور است گويا مضمونش هم در همان حوالي زماني دور مي‌زند.
از اتفاقات ديگر اين شهر درهفته پيش افتتاح اولين شعبه فروشگاه لباس اچ‌اندام بود.اين بابا چيزي در مايه‌هاي آي‌کي آ منتهي در حوزه لباس و مد است. ارزان،متنوع،خوش ساخت(در اينجا خوش‌دوخت) و باب دندان همه. بعد از زاراي اسپانيايي حالا نوبت سوئدي‌هاست که سليقه اروپايي رابه آمريکاي شمالي بياورند. اما چيزي که اين ميان براي من جالب بود شلوغي و ازدحام دو روز اول گشايش اين فروشگاه بود. مردم (و صدالبته بيشتر از همه چشم‌بادامي‌ها) انگار تا به حال لخت بوده‌اند.چنان به غارت اين انبار بزرگ لباس مشغول بودند که انگار اکسيراعظم را يافته‌اند. رخت اروپايي ارزان قميت دوخت چين چنان ازسرملت هوش برده‌بود که ديدني.

دست آخر اينکه امروز پاييز رسما آمد. يکي دوهفته ديگر تولدم است.معمولا اين وقت سال دچاربحران زمان مي‌شوم.دلم از گذشتن زمان مي‌گيرد و اين اواخر گرفتم که آنقدر پير شده‌ام که زمان برايم سوال بزرگتري شده باشد. وقتي بيست ساله بودم هر اتفاقي که مي‌افتاد،هر آدمي که مي‌ديدم مي‌گفتم:چه جالب!اين خانومه مثل ناتاشاي جنگ و صلح مي‌ماند يا آن دختره همان بلايي سرش آمد که سرقهرمان بچه‌هاي کوچک قرن آمد.جواب همه سوالها در ادبيات بود.
پس به جستجوي زمان از دست رفته مي‌روم با پروست در آستانه فصلي ديگر. يادم است اول بار که پروست را به فرانسه خواندم دانشجوي ترم شش بودم .کتابخانه دانشکده‌امان فقط يک جلد کار را داشت :«طرف خانه سوان» سه صفحه اول را يک نفس رفتم و فهميدم. آنقدر شورانگيز و غرورآميز بود که يادم رفت در آن اتاق مطالعه تنگ و نکبتي زيرزمين دبيرخانه دانشگاهم. بعدش ديگر هرگز دستم به آقاي يادها نرسيد يا نخواستم که برسد. زمان مسئله‌ام نبود. وقتي خاطرات شاهرخ مسکوب رامي‌خواندم تازه توجه‌ام به جستجوي زمان جلب شد. مسکوب در خاطراتش از جستجوخواني‌اش مي‌گويد.غريب است و قريب!
حالا فکر مي‌کنم سي‌و سه سالگي زمان مناسبي است براي پروست خواندن فارغ از اداواصول،با سوادي مقبول،قربتن الي‌الله!

حاشیه بزنید