در کتاب «از عشق و مرگ» ایزابل آلنده (ترجمه آقای رستگار) یک خانواده اسپانیایی هستند که برای فرار از استبداد فرانکو سالهاست به شیلی مهاجرت کرده اند. و همچنان خودشان را پس از سالهای دراز مهاجر می دانند . وقتی پسر این خانواده در شیلی دوران پینوشه کشته می شود پدر سرانجام می پذیرد که شیلی خاک اوست و تن پسرش را به خاک سرزمینی که به آن مهاجرت کرده می سپارد.
هفته پیش بهار تن مادرش را به خاک این سرزمین سپرد.وقتی چمدان سفر می بستم تنها چیزی که به ذهنم نرسید با خودم بردارم روسری سیاه بود. باخودم فکر کردم آنجا سیاهپوش نخواهیم بود. آنجا خاکسپاری نخواهیم داشت.دیروز وقتی می خواستیم برویم مسجد دنبال چیزی می گشتم که کار روسری سیاه را بکند.
شاید باید از بهار پرسید حال که عزیزی را در این سرزمین به خاک سپرده نسبت به این خاک تازه چه احساسی دارد؟ نمی دانم. برای من کمی عجیب است وقتی به این زودی در این سرزمین تازه برای بدرقه عزیزی رهسپار می شوی کمی عجیب است.به خودت می گویی :آه . به این زودی قرار نبود!
June 26th, 2007 at 2:51 pm
موفق باشيد!