به بهانه هفته فرانکفوني درجهان
هفته ای که دارد تمام می شود در جهان فرانکفون ها هفته جشن گرفتن رواج زبان فرانسه در جهان بود.
نمی دانم در موسسات آموزش زبان و دانشکده های زبان در ایران داستان چگونه برگزار شد.
من از تجربه شخصی خودم می گویم. من با یک روش قدیمی زبان فرانسه را آموختم. درست پیش از آنکه کتابهای رنگارنگ و جدید آموزش زبان فرانسه به ایران بیاید. سالهای قبل از دهه هفتاد و پیش از رونق گرفتن موسسات جورواجور زبان و پیش از این موج عظیم زبان فرانسه دوستی که چند سالی است در ایران پاگرفته.بعد کاملا تصادفی و باوجود آن سیستم کامپیوتری تعیین رشته با این زبان و فرهنگ و ادبیاتش گره خوردم.
برای بسیاری از کسانی که در ایران زندگی می کنند درست مثل خود من تا پیش از مهاجرت. فرانکفونی یعنی فقط فرانسه و یعنی فقط کافه های پاریس. خوب حالا دیگر اینطور فکر نمیکنم. دست کم حالا میدانم که استان کبک کانادا به تنهایی چه از نظر ثروت و چه ازنظر مساحت کشوربزرگی است که هرچند بد لهجه است ولی بزرگترین حامی ترویج زبان فرانسه در دنیا است.در عرصه ادبیات دو سه نام بزرگ که بتوانند با ادبای فرانسه رقابت کنند بیشتر ندارد ولی مراکز دانشگاهی اش از بهترین نقاط فصل مشترک نقادی به سبک فرانسوی و سبک آمریکایی است .در واقع از بهترین نقاطی است که می توان دید آمریکایی ها چطوری تئوری های فرانسوی را به کار می گیرند.حالا می توانم بفهمم که بلژیکی ها با همان تن تن و میلو و مارگریت یورسنار و ژاک برل اشان برای ترویج فرهنگ فرانکفونی چه کرده اند. حالا مسئله فرانکفونی در کشورهای شمال آفریقا و ظرفیت این کشورها برای زایش ادبیات و فرهنگ جدیدی در حوزه فرانکفونی برایم روشن تر است.
از سفارت فرانسه و به خصوص بخش فرهنگی اش به عنوان سفیرفرهنگ این زبان در ایران اصلا دل خوشی ندارم. باندبازی و دوست بازی و تنبلی و لختی چنان فضایش را پرکرده بود که برای کسی که اول بار به آنجا پا می گذاشت اصلا دوستانه نبود. اینها که میگویم همه مال پنج شش سال پیش است .شنیده ام که حال اوضاع قدری عوض شده است. آن موقع خیلی خودم را دست کم می گرفتم و فکر می کردم که ما دانشجوهای شهرستانی که احتمالا استادانمان روابط صمیمانه ای با سفارت ندارند باید هم همینجوری جور بکشند.ولی حالا دیگر می دانم که وظیفه آن سفارتخانه و بخش فرهنگی سرویس دادن به هر کسی است که علاقه مند است و این درو دربندان ها و تاقچه بالا گذاشتن ها جز اینکه نشان بدهد حضرات چقدر با مراودات و مسلکهای جهان نو بیگانه اند چیز دیگری نیست. یک بار به مدیا کاشیگر نویسنده و مترجم که کارمند سفارت است در نمایشگاه کتاب گفتم چرا سفارت برای وضع افتضاح توزیع و پخش کتاب فرانسوی در ایران کاری نمیکند. فرمودند برایشان صرف نمیکند ایرانیها هرچیزی را نمی خوانند و جمعیت فرانکفون ایران به اندازه شمال آفریقا نیست که صادرات کتاب برایشان صرف کند.
البته استدلال درستی بود مضاف بر اینکه ایشان فراموش کرد اضافه کند که یکی دو موسسه خاص این امتیاز خاص را از سفارت گرفته اند و باند خودشان را دارند. امروز وقتی می روم روی وب و کتاب سفارت می دهم و می بینم که سه چهارکتاب فروش از تورنتو و اتاواو مونترال برای اینکه من را مشتری دایم خودشان بکنند چه رقابتی با هم می کنند خنده ام میگیرد.
گذشته از همه این مصیبتها که ما میکشیدیم برای دو خط فرانسه خواندن در سالهای اول دهه هفتاد _که شنیده ام بیشتر آن محدودیتها و موانع به یمن افزایش جمعیت فرانکفون ایران برطرف شده است_یک چیز همچنان ذهنم را مشغول خودش کرده است که البته چون در این زمینه خیلی بیسوادم حتما سوالم هم خیلی بیسوادانه است.
ایرانیها اول بار از طریق کشورهای فرانسه زبان با فرهنگ غرب و مفاهیم مدرنیته آشنا شدند.
این اواخر که به واسطه مهاجرت بیشتر در احوال آمریکای شمالی دقیق می شوم میبینم که ما ایرانیها بعد از انقلاب مشروطه احوالات مشترکمان با آمریکاییها بیشتر بوده است تا با فرانسوی ها . ولی میزان آشنایی و تاثیرپذیری امان بیشتربا روشنفکری فرانسوی بوده تا روشنفکری آمریکایی.
سوالم این است که اگر به هر طریقی آشنایی ایرانیها از همان صد و اندی سال پیش با روشنفکری آمریکایی بیشتر ونزدیکتر و ملموس تر می بود آیا سرنوشت روشنفکری ایرانی جور دیگری نبود؟ حتی میخواهم حدس بزنم یک کمی بهتر؟
بحث درازی است جایش هم توی وبلاگ نیست. من این روزها دارم در این احوال می خوانم.