مزه پياز ساطوري خام روي پيتزاي داغ منو ياد عمو سراجم مي اندازد كه هنوز نمي‌توانم باور كنم رفته‌است.وقتي بچه بودم هنوز انقلاب نشده بود يا شايد سالهاي اول انقلاب بود در تمام اصفهان فقط يك يا دوتا پيتزا فروشي بود. شناخته‌شده ترينش هم يك پيتزافروشي ارمني بود در كوچه جلفا درست چسبيده به كليساي وانك كه اكنون ديگر نيست هرچند كه ساختمانش هنوز هست. خانه‌‌اي بود به سبك همه خانه‌هايي كه در اوايل دهه چهل براي طبقه متوسط ساخته مي‌شد. ورودي شمالي كه با راهرويي باريك و يك هال مركزي به حياط ايوان دار منتهي مي شد .ايواني كه هميشه مشرف به باغچه بود و اين باغچه ‌ها هميشه يك عضو ثابت جدايي ناپذير داشت:درخت انجير.و بعد اگر باز هم جايي مانده بود بيد مجنون و خرمالو. اتاق‌هاي رو به حياط ديوارچنداني با حياط نداشتند. ميانشان يكسر قابهاي آهني بدقواره بود و شيشه.
روميزي‌‌هاي پيتزافروشي هميشه چهارخانه سرخ و سفيد بود.پيتزا را درسيني برنجي و روي كاغذ روغني سر ميز مي‌آوردند. سر ميز يك شيشه كوچك سس تند بود. بعد از انقلاب كه تحريم اقتصادي شد آن شيشه كوچك از سرميز ناپديد شد. آمريكايي بود.
صاحب پيتزافروشي سبيل مرتب و خوش‌تركيبي داشت و لاغراندام و باريك بود. اگر اشتباه نكنم اهل شكار بود. شبيه همه ارمني‌هاي اصفهان بود كه اهل ماشين جيپ و شكاررفتن هستند.
عمو سراج هروقت ‌مي‌خواست خودش را به پيتزا مهمان كند من و بهرنگ را هم سرجهازي مي‌برد. تنها جايي بود كه با آن كليه بيمار و طبع سختگيرش مقبول خاطرش افتاده بود.
از نسل آن اولين پيتزايي‌هاي اصفهان تاهمين يكي دوسال پيش فقط گارني مانده بود در خيابان نظر نرسيده به مدخل ميدان جلفا كه پيتزاي نان نازك مي‌داد. گمانم آن هم رفته است. انگار مشتري‌اشان هم.

حاشیه بزنید