مارگارت حسن را كشتند.جلوي دوربين. مجروح عراقي را هم . آن هم جلوي دوربين. من دارم مكان داستاني رمان آني اربرت را بررسي ميكنم و بهشت از دست رفته اي كه از نگاه شش راوي ترسيم ميشود. دنيا هم اين روزها تصوير بهشت از دست رفته بين النهرين را تماشا ميكند. و ما هم تماشا ميكنيم .
براي اينكه تماشا نكنم بايد اين كابل اينترنت را قطع كنم يا اينكه از خانه بزنم بيرون تا بتوانم مشقم را به موقع به استاد برسانم. جهان سانسور شده جهان آرام تري است. دل و روده آدم را روزي شش بار به حلقش نميآورد و ميگذارد مثل يك آكادميسين كهنهكار بنشيني كنج كتابخانه جواب سوالهاي سيزده سال پيشت را پيدا كني. اما جواب سوال قبلي پيدا نشده سوال بعدي مي آيد.
وبعدي و بعدي و بعدي.
يكي به ما بگويد چگونه بايد از دست اين زمان قراردادي بيست و چهارساعته گريخت،وقتي ميداني كه همان لحظه كه خوابي كسي را در جاي ديگري ميآزارند و سربه نيست ميكنند و تو به جرم دانستن در برابرحتي آن لحظه كه خواب بوده اي مسئولي.انگار ديگر مجالي براي ساعت خواب نيست. ما در همه لحظه ها زندگي ميكنيم. چون هزاران چشم داريم و هزاران گوش .( اين را انگار جايي پاز گفته بود؟). چشمهايمان ميبينند و گوشهايمان ميشنوند حتي وقتي خوابيم. كسي گفته بود بگذاريد اندكي از قطار پياده شوم. نميخواهم از قطار پياده شوم تنها به من بگوييد با بيست و چهار ساعت بيداري وچشم و گوش باز باز چه بايست كرد؟