چه سال عجيبي!کساني رفتند.کسي دارد بعد از بيست و پنج سال از سفر باز مي‌گردد و ديروز هم که تازه‌نفسي از گرد راه رسيد. قبيله مامان بازهم بزرگ مي‌شود.به خاطر اين نورسيده بايد زنده بود و زنده ماند و زندگي ساخت.اين نورسيده‌ها بدجوري آدم را دلبسته زندگي مي‌کنند.
اما از آن عجيب‌تر احوال خود آدم است.من براي اولين بار رسما خاله کودکي شده‌ام.از همه ديدني‌تر(که البته من به دليل بعد مسافت نمي بينم) احوال پدرومادرم است که براي اولين بار پدربزرگ و مادربزرگ شده‌اند( نمي‌خواهد آن شعر شيطنت‌بار اخوان ثالث را يادآوري کنيد،خودم بلدم.هيچم ازش خوشم نمي‌آيد. درمورد مادربزرگ‌هاي امروزي هم ديگر صدق نمي‌کند).همه اينها کمي عجيب است. اولش کمي ناخوشايند است.ولي بعد باز هم عجيب است.
انگار همين ديروز بود که عروسکهايمان را ميچيديم و بازي ميکرديم. دو تا عروسک پسر يک شکل داشتيم.مثلا دوقلو.کچل. مال من لباسش سبز بود.مال بهرنگ آبي.حالا بهرنگ يکدانه راست راستکي‌اش را دارد و من ديگر نمي‌توانم گاهي وقتها براي اذيت کردنش عروسکش را ميان خارو بوته‌هاي گل‌سرخهاي باغچه بيندازم.عروسکش نازه! عزيزه!ملوسه! تازه اصلا هم کچل نيست. يک خروار موي سياه دارد.
يک اتفاقي افتاده. ديگر نمي‌توانم مثل پنج سال پيش نسبت به بچه‌ها بي‌اعتنا و حتي متنفرباشم( که بودم). هميشه خواهرزاده‌هايي در جهان هستند که آمدنشان آدم را به خيلي چيزها موظف مي‌کند. به بودن. به ماندن. به نيستي را با سماجت انکارکردن. به ساز زندگي را سخت ساز کردن.

حاشیه بزنید