کسي تعريف ميکرد از دوستي که سالها پيش در زمستان کالگري دچار سوختگي پوست ناشي از باد يخي (يخباد؟) شده بود. ديروز تقريبا فهميدم منظور طرف چي بود. اول متوجه نميشوي که پوستت دارد ميسوزد. احساس ميکني که فلزخيلي سردي را روي صورتت گذاشتهاند .مثلا يک اتوي خيلي خيلي يخ کرده. بعد احساس ميکني سوزن سوزن ميشود.يک قدم آنورتر رسما دارد ميسوزد و تازه وقتي پوستهاي اطراف لبت آنقدر خشک ميشود که نميتواني فکت را به آساني حرکت بدهي و لبهايت را ديگرحس نميکني يک دفعه دوزاري است ميافتد که اوه! واقعا دارم ميسوزم.و همه اينها در فاصله گذر از عرض خيابان رخ ميدهد. خوشبختانه ورودي مال نزديک است. يادت باشد صورتت را بپوشان! هوا بس ناجوانمردانه سرد است ولو اینکه بهش عادت کرده باشی و دیگر چندان آزارت ندهد.