ما دیر رسیده بودیم
گرسنه و تشنه
سفره خالی شده بود
و صاحب خانه به خواب رفته بود
پاورچین به آشپزخانه رفتیم
گربه ای سیاه برای آخرین بار
ته مانده بشقاب ها را می لیسید
هیچ کس نمی داند ما چگونه وارد شدیم
وچگونه بیرون رفتیم
حتی آن گربه سیاه

کیوان قدرخواه این شعر را «مرگ » نامیده بود. آقای قدرخواه دیروز رفت.هفته پیش هم یک آقای کیوان دیگر رفت. قدرخواه شاعر اصفهان بود و آقای مهندس کیوان معلم موسیقی بسیاری از بچه ها ی اصفهان.
من عصبانی ام. خسته شدم از بس آدم هایی رفتند که جانشینی برایشان نیست. خسته شدم از بس آمدم اینجا و مرثیه خواندم. خسته شدم از بس که هرچه آنها می روند ما هی در جا می زنیم و هاج و واج می مانیم وهمچنان در گورستان ها پرسه می زنیم.

یک حاشیه to “”

  1. fereshteh taheri:

    مريم سلام مثل هميشه خو ب مي نويسي و پنهاني قشنگ…..تا كي بايد در قبرستانها قدم بزنيم؟؟؟؟؟؟؟مرثيخواني و سوگ شده است تقدير سياره اي بشر ايراني…..
    سبز باشي

حاشیه بزنید