گل مريم جانم قربان شکلت! حرف حساب ندارم بنويسم.يعني دارم بنويسم ولي از ديشب توي بغضم. زمين تنيس روبروي پنجرهام را يک تابلو زدهاند که ميخواهند جمع کنند و برج شانزده طبقه بسازند. اينجوري خانه گيبسون و آن دودکش دودناکش از منظره اتاقم حذف ميشوند. اينجا هم شده تهران. چپ و راست برج از زمين در ميآيد. چه کسي فکرش را ميکرد فسقل زمين تنيس روبرو را هم بينصيب نگذارند.
راستي پريروز اولين جلسه ادبيات مغرب برگزار شد. استاد گردوقلنبه بامزهاي است. با اين که اسم و فاميلش کاملا فرنگي است ولي لباس پوشيدنش کاملا مطابق سليقه عربي است. سالها پيش وقتي اولين تاتيها را ميکردم که مثلا ترجمه کنم زندهياد احمد ميرعلايي بهم گفت،هرکس که نيت ترجمه ادبيات غرب ميکند دو چيز را بايد خوب خوانده باشد:انجيل و تورات و ديگري افسانههاي يونان و روم.
پريروز خانم اشميتز همان اول کار رو کرد به بچهها و گفت: خوب شما که اين درس را گرفتهايد چند نفرتان قرآن را خواندهايد! از ميان جمعيت يازده نفري کلاس فقط چهارنفر مسلمان يا مسلمانزاده در جمع بودند. به بقيه اکيدا توصيه کرد ترجمه فرانسوي قرآن را از کتابخانه امانت بگيرند و بخوانند اگر ميخواهند از ادبيات مغرب سردربياورند.
اين هم يک مدلش است.