موریسی ها و آسیه جبار و نوشتن برای بیگانه
اين ترم يکي دو تا همکلاسي دارم از جزيره موريس آمدهاند.بهشان ميگويم از جزيره موريس همين قدر ميدانم که انگليسيها يک شاه ايراني را به آنجا تبعيد کردند.
در اين رشته دانشجوياني که از سرزمين هاي مستعمره سابق فرانسه آمدهاند زيادند.وقتي با هم حرف مي زنيم از من ميپرسند شما توي مدرسه به چه زباني درس ميخوانيد؟ ميگويم فارسي.ميپرسند دبيرستان چي؟ ميگويم فارسي. ميپرسند آن وقت دانشگاه انگليسي است يا فرانسوی. ميگويم فارسي. ديگر وقتش است که چشمهاشان گشاد شود. ميپرسند کارهاي اداري را به چه زباني انجام ميدهيد؟ باز هم فارسي.
بعد از مدتي متوجه شدم که برايشان خيلي طبيعي است که زبان شفاهياشان با زبان مکتوبشان فرق داشته باشد.اينکه توي خانه به يک زبان ديگر حرف بزنند و توي مدرسه به يک زبان ديگر.ضمن اينکه يک جورهايي در ذهنشان جا افتاده که همه کارهاي جدي و رسمي بايد حتما به زبان فرانسه يا انگليسي باشد. با تعجب ميپرسند چطور ممکن است؟ ميگويم براي اين که ايران هرگز مستعمره نبوده است. اين ديگر بيشتر برايشان جاي تعجب دارد.
آسيه جبار رماني دارد به نام«لامور،لافانتازيا» که اگر بخواهم ترجمهاش کنم مثلا ميشود:عشق و نوای خیال . این رمان مشهورترین اثر اوست که در آن یک داستان خودسرشت پا به پای تاریخنگاری نبرد الجزایر با تکنیک چند صدایی روایت شده است.
یکی از این صداها یا راوی ها خود نویسنده است که کشمکش ذهنی اش را درباره نوشتن با خواننده درمیان میگذارد.کشمکش از این رو که نویسنده دارد درباره زندگی زن عرب در مغرب و گرفتاریهایش با سنتهای اسلامی میگوید ولی به زبان فرانسوی. او با این فکرکه چون به زبان زن عرب نمینویسد پس دارد به او خیانت میکند درگیر است. نویسنده میداند که خوانندهاش هرکسی در جهان خواهد بود جز جهان عرب. کتاب سرشار از عقدهگشاییها و رمزگشاییهای رابطه زنمسلمان با تنش است، این که چرا رقص شکم عربی شهوانی است و…- که به نظر من بار ادبی چندان زیادی ندارد فقط ارزش جامعهشناختی دارد- اما دست آخر همه این فاشگوییها به زبانی بیگانه از جهان داستان روایت میشود. ضمن اینکه به نظرم نویسنده مدام رعایت حال خواننده فرنگیاش را میکند تا یک چیزهایی را به او خرفهم کند و همین بعضیجاها اثر رامعیوب میکند.
همین نقص رادر کتاب خانم نفیسی هم میتوان دید. فکر میکنم وقتی خاطرات خانم عبادی در آمریکا منتشر شود جدا از موارد سیاسیاش این وجه فهماندن بعضیچیزها به خواننده فرنگی باز هم همان نقص را به لحاظ ادبی پیش بیاورد.و اصولا نگمانم هیچ اثری را که به زبان غیر جهان همان داستان خلق بشود،بتوان از چنین عیبی رهاند. چون پیش فرض نوشتن برای خواننده بیگانه با فضا همیشه رخ خواهد نمود.
تا همینجا داشته باشید. پازل ذهن من هنوز کامل نیست .وبلاگ هم که به همین زودی حوصلهاش سررفت.همین قدر بدانید که هنوز چندان جذب ادبیات زنانه مغرب نشدهام.بریم جلو ببینیم چه شود!
February 6th, 2005 at 11:36 pm
خیلی جالب بود. به خصوص اینکه گفتی معمولا این جور کارها بار ادبی چندانی ندارند. مهم تعادل است بین وجه جامعه شناختی و ادبی و تازه وجوه دیگر هم هست. منتها برای غنای ادبی باید از نمونه های خوبی که دغدغه های تفاوت فرهنگی را در قالب fiction می ریزد بیاموزند و به نظر من مثلا از ادبیات هندی مهاجر واقعا می توان چیز یاد گرفت. همین طور از خواندن نمونه های خوب بیوگرافی و diary. یک نکته دیگر هم این است که آنجا ویراستارهایی دارند که به این جوانب کار هم دقت می کند. خاطرات و زندگینامه های خیلی از چهره ها رااساسا نویسندگان دیگری می نویسند.یک دلیلش همین جامعیت بخشیدن به اثر است.
پ.ن:چقدر اظهار فضل شد!