در نقش دی دی و گوگو

از آخرین باری که در خانه تحت امر خودم مجردی زندگی کردم چهار سال می گذرد. پریشب داشتم به مناسبی در انتظار گودو را مرور می کردم. در خانه خودم بودم. قرار نبود جابه جا شوم. قرار نبود جایی بروم. آقای همسر نیست . رفته سفر. من هی می خواندم و هی هیچ کس نمی آمد. هی هیچ کس به خانه بر نمی گشت . من هم قرار نبود جایی بروم. هی مثل دی دی وگوگو به خودم می گفتم پاشو برو جایی . ولی هی هیچ جا نمی رفتم. جایی نداشتم بروم. توی خانه ام بودم. چه انتظار وحشتناکی . که هی مشغول کارت باشی به انتظار آنکه کسی بیاید که باهم چایی بخورید و هی آن کس نیاید. وقتی قرار است کسی بیاید مقطعی هست. فصلی هست برای تمام کردن درس . برای تمام کردن کار. برای رفتن سر فصل بعدی . وقتی کسی نمی آید دیگر مهم هم نیست که چه ساعتی به رختخواب بروی و درچه ساعتی روز بعد را شروع کنی. عجب دایره ای که تا پیش از این نبود و نمی دانم کی دهان باز کرد و دربرم گرفت. آنها که منتظر امام زمانند چه حوصله ای دارند!
پریروز خود خود دی دی و گوگو شده بودم. گمانم بکت هم طفلی گرفتار این دایره های بسته شده بوده .

یک حاشیه to “در نقش دی دی و گوگو”

  1. maryam:

    بارها اين حس را تجربه کرده ام.دايره که نه شايد فضاي تهي بدون مرزي باشد اين حس.دايره يک محيط دارد که انتظار را سر مي آورد.

حاشیه بزنید