وضعیت خاک برسری یا هذیانهای یک آدم درس نخوان
برای حسن که پرسیده بود چهارشنبه سوری رفتی؟ نه . نرفتم. می خواهی بگویی خاک تو سرت بگو. تعارف که ندارد . تازه برای اینکه بدون عذاب وجدان این را بگویی بگذار بهت بگویم که جمعه شب هم تئاتر بوریس ویان می رود روی صحنه و نمی روم ببینم. تازه مهمانی شنبه شب سال نو را هم شک دارم که بروم. با ملکه خانم گفتمان می کنیم خیرسرمان! مقاله دوزاری آخر ترمی می نویسیم. کلمات. آخ که هرچی می کشیم از دست این کلمات می کشیم.می خواهم بروم یلو نایف ( چاقوی زرد؟ ) که بیخ گوش قطب است . آنجا دیگر کسی با کلمات کاری ندارد.فقط بیابان است . با این تفاوت که بیابانش به جای زرد و طلایی سفیده. آنجا همین قدر که شکمتو سیر کنی بس است. احتمالا با یک جهش معکوس یکسره شاعر می شوی. سیامک وقتی می خواست رمان اولش را بنویسد یک سال آمد اصفهان ( آمد نه. رفت. اینجا که اصفهان نیست.) تبعیدی خانه باباش. بعدش یکهو شکفته شد.. باید رفت تبعید .یلو نایف خوبه؟ آقای همسر رفته نیواورلئان . می گوید نئواورلئان خوبه. می گوید مثل خرمشهر است. من که خرمشهر را ندیده ام. من فعلا فکر می کنم اگر یلو نایف کتابخانه داشته باشد خوبه. چرا این اینانا هه نمی گذارد من هر چی دلم می خواهد بنویسم؟
March 17th, 2005 at 5:27 am
پریشانی، آشفتگی و شگفتی از سروروی این یادداشت می بارد.